در جاى خويش آورده خواهد شد .
هنگامى كه پيامبر بيرون آمد و مردمان را به خداوند فرا خواند آنها كه به دو گرويدند ، ايمان آوردند . هر كه او را نپذيرفت كافر شد . بدين گونه مردم دو دسته گرديدند مؤمن و كافر . سپس هنگامى كه به مدينه رفت دستهاى بر او رشك بردند و از در نفاق درآمدند و چنان نمودند كه مسلماناند اما در نهان كافر بودند و بدين سان مردم سه دسته شدند : كافر و مؤمن و منافق .
دستهاى از مردم به روزگار پيامبر ارتداد حاصل كردند مثل عبد الله بن ابى سرح قرشى و مقيس بن صبابة الفهرى و كعب بن اشرف و گروهى مدعى پيامبرى شدند مانند مسيلمهء كذاب و اسود عنسى . اين بود وضع در روزگار پيامبر و همه اين كفر و نفاق و دعوى پيامبرى تا روزگار ما همچنان باقى است .
پس از مرگ پيامبر ، اختلاف بر سر امامت روى داد و مهاجران و انصار به كشمكش افتادند . سپس همه بر سخن ابو بكر توافق كردند كه « پيشوايان » از قريشاند مگر سعد بن عباده كه نپذيرفت و مىگفت : « به خدا سوگند كه هرگز با هيچ قريشى بيعت نخواهم كرد . » اين اختلاف نيز تا روزگار ما باقى است . مردم بعضى امامت را در عموم مردم جايز مىشمارند و بعضى ويژهء قريش مىدانند .
اختلاف دوم بر سر اهل ردّه بود كه ابو بكر مىگفت : بايد با شمشير به پيكار ايشان رفت و مسلمانان عقيدهاى خلاف آن داشتند . سپس بيشتر ايشان سخن ابو بكر را پذيرفتند اما اختلاف باقى ماند ، چرا كه بعضى از مردم معتقدند كه پيكار با اهل ردّه خطا و لغزش بوده است .
اختلاف سوم به روزگار عثمان بود كه دستهاى او را يارى كردند و دستهاى از يارى او سر باز زدند و او را سزاوار كشتن دانستند . اين اختلاف هنوز باقى است و از عثمانيه كسانى هستند كه او را بر ابو بكر و عمر برترى مىنهند [ 1 ] .
اختلاف چهارم در شورش طلحه و زبير و عايشه و ام حبيبه و زيد بن ثابت و نعمان بن بشير و كعب بن عجرة و ابو سعيد خدرى و محمد بن مسلمه و وليد بن عقبه و عمرو بن عاص ، در بيعت على روى داد كه مىگفتند ما تو را شايستهء خلافت نمىدانيم .
چون جنگ جمل به پايان رسيد و طلحه و زبير بن عوام كشته شدند ، همگان با على بيعت كردند مگر معاويه و عمرو كه همچنان باقى ماندند .
هامش
[ 1 ] اغلب ابو بكر را افضل مىدانند ، رجوع شود به العثمانيه ، جاحظ ، چاپ عبد السلام محمد هارون ، قاهره 1955 ، ص 3 .