پيوسته بتضرّع و زارى از حضرت بارى استدعا مىرود تا آن مجلس را « 1 » كه پشت سپاه دانش « 2 » و سرفراز عالم علم و دستگير اهل معنى و پاى مرد فضل « 3 » و كرم است چنان كه دل عزيز او خواهد چندانكه « 4 » راى شريف او اقتضا كند باز انكه « 5 » طبع لطيف او پسندد زندگانى دهد « 6 » ، و يك بار ديگر محافل بزرگان ولايت و چشم دوستان مخلص را بجمال راحتافزاى و روح « 7 » پرور او گلشن ( و روشن گرداند « 8 » ) ، و الله تعالى يونس « 9 » بلطفه مناجيه و لا يويس من فضله راجيه .
* * * ( اگرچه خواهم « 10 » ) كه دست بشرح آرزومندى برم و در راه وصف آن « 11 » حال قدم زنم نه خاطر بدان معنى مواتات مىكند و نه عبارت در آن باب دست مىدهد و نه انديشه بدان شيوه « 12 » مساعدت مىنمايد « 13 » ،
كو عبارت كه بدان شرح غم خويش دهم * يا تن و جان كه بدان بار فراق تو كشم
راستى جدايى دوستان عزيز كار « 14 » عظيم است ، و مفارقت رفيقان ( موافق آفتى « 15 » ) بزرك ، و هجران « 16 » ياران يكدل محنتى شگرف « 17 » ،
حال هجران دو يار هم دم * من چه گويم نتوان « 18 » دانست
ان المنية و الفراق لواحد * او توامان تراضعا بلبان
اميد ( از فضل « 19 » ) ربّانى منقطع نيست كه امداد توفيق متصل گردد ، تا بجوار آن سعادت اتصال حقيقى ( كه بشوايب نوايب منسوب و منغص نباشد « 20 » ) روى نمايد ، و الله تعالى
هامش
( 1 ) مجلس .
( 2 ) ضا ، و روى لشكر فضل .
( 3 ) افضال .
( 4 ) و چندانكه .
( 5 ) ظ ، با آنكه .
( 6 ) دهاد .
( 7 ) روح .
( 8 ) كناد ، آمين و بدان بهجت روشن گرداند .
( 9 ) سا .
( 10 ) اگرچه مىخواهم ( ظ ، هرچه خواهم ) .
( 11 ) اين .
( 12 ) شهوت .
( 13 ) ضا ، شعر .
( 14 ) كارى .
( 15 ) سا .
( 16 ) و هجر .
( 17 ) ضا ، شعر .
( 18 ) كه بنتوان .
( 19 ) بفضل .
( 20 ) بشوايب مشوب منغص نماند - ظ ، كه بشوايب نوايب مشوب و منغص نباشد .