خريده . پرسيد كه در بزم و رزم چگونه است ؟ گفت در صفّ رزم جان را در نزد ايشان خطر نيست و در وقت بزم مال را قدرى ننهند . گفت فرزندان او در هنر چگونهاند ؟ گفت در عقل و فضل چون دايرهاند ، كه سرش در نتوان يافت و اوّل و آخر نتوان دانست .
حجّاج گفت اين جوانمرد حدّ سخن بجايى رسانيد كه مهلّب را در چشم و دل ما وقعى بزرگ حاصل شد و شكوهى پديد آمد . و هر پادشاهى كه سيرت او با لشكرى برين جمله بود كه او تقرير مىكند ، در همه [ حال ] مظفّر و منصور [ و ] دوستكام و نيكنام باشد .
و فايدهء اين حكايت آنست [ 50 ر ] كه پادشاه كامل قدر چون به طرفى رسول فرستد بايد كه مرد كارديدهء داناى فصيح ، كافى دورانديش ، فرستد . چه پادشاهان از ادب و فرهنگ رسول بر احوال و اقوال مرسل استدلال كنند . بيت :
رسول ار فرستى حكيمى فرست * كه مر خويشتن را تو قدر [ ى ] نهى
نبينى كه آن مرد دانا چه گفت * فارسل حكيما و لا توصه
حكايت
آوردهاند كه در روزگار مامون جوانى از معارف بغداد گرفتار دل شد و بر كنيزكى مطرب شيفته گشت و دل از دست بداد و از هوش برفت . تا در غوغاى سودا نقدهء صبر و وقار از گنجينهء سينه و ساحت سكينهء دل بكوى فضيحت آورد و روى از نصيحت بگردانيد و در حركات و افعال او خبط و اختلال پديد آمد و عقل مغلوب عشق شد . مدّتى در آن رنج و سختى مقاسات و معانات كشيد .
آخر نقود عروض بفروخت و دوست را بخريد .
چون معشوقه به خانه آمد ، بيچاره هم تر و خشك كه داشت برانداخت و تهىدست در گرداب اضطراب فاقه و محنت نكد عيش و ضيق بد گرفتار شد و