بسوز غرامت و ندامت گرفتار آمد ، از خاركن عذر خواست و آن جنايت را بصلات مقابل داشت ، و عهد كرد كه در مستقبل زمان برهيچ كار داعى تعجيل را اجابت ننمايد و بىتفحّص در هيچ مهمّ خوض نكند .
و اين ملك كنيزكى داشت در غايت بها و كمال و نهايت حسن و دلال ، سر و قدّى ، ماهخدى ، شكرريزى ، شورانگيزى . و ملك شيفتهء كمال و واله جمال او بود ، هواى او را قبله و امام [ 42 ر ] ساخته و خانهء دل از رخت تعلق غير پرداخته ، چنان كه اين بيت حسب حال او شده :
تركت للنّاس دنياهم و دينهم شغلا * بذكرك يا دينى و دنيائى
كانت لنفسى اهواء مفرّقة * فاستجمعت بذراك القلب اهوائى
عروس ملك از غيرت همواره ضجرت نمودى و از سوز سينه خوناب حسرت از فوّارهء ديده بر صفحات وجنات ريختى . يك روز شكايت حال و نكايت نكال با ستيرهاى كه در معضلات امور بحسن كفايت و لطف اهتمام او اعتماد داشتى بازگفت و او را از شدت محنت و فرط سهر و نكبت خود خبر داد و گفت ، بيت :
لو تسمعون شكوت من هجرانهم * حالا يرقّ لها الجماد الاملس
ملك برين كنيزك جادو نيك شيفته است و من از آتش رشك چون نمك در آب ميگدازم ، و با اين همه اگر راه تدارك مفتوح بودى چندين سهام مصائب متواتر بر جان حزين نرسيدى .
آن دوست بعد از تسكين و تسلّى جواب داد كه چندين اسف كه موجب تلف است به خود راه نبايد داد ، و چون مرا محرم راز كردى بىتحمل « 1 » مؤنتى گرد چارهاى برآيم و اين بار گران بتدبير صايب از دوش جان تو بردارم .
[ 42 پ ] « اعطيت القوس باريها و اسكنت الدّار بانيها » .
هامش
( 1 ) - ص : تجمل .