مثنوى
چون رسيد او پيشتر نزديك صفّ * بانگ برزد شير گفت اى ناخلف
من كه گاوان را ز هم بدريدهام * منكه گوش شير نر پيچيدهام
نيمخرگوشى كه باشد كاين چنين * امر ما را افگند او بر زمين
گفت خرگوش الامان عذريم هست * گر دهد عفو خداونديت دست
گفت چه عذر اى فضول ابلهان ! * اين زمان آيند در پيش شهان !
مرغ بيوقتى ، سرت بايد بريد * عذر احمق را نمىبايد شنيد
عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر دانشكش بود
گفت اى شه ناكسى را كس شمار * عذر هستم ، يك زمان گوشت بدار
خاصّه از بهر زكات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود
بحر كو آبى به هرجو مىدهد * هرخسى را بر سر و رو مىنهد