اين ملك قول جماعت خرگوشان و تصوّر ايشان تصديق نموده لحظهاى مهلت طلبيد .
شعر
گفت اى ياران مرا مهلت دهيد * تا به مكرم از بلا بيرون جهيد
تا امان يابد ز مكرم جانتان * ماند اين ميراث فرزندانتان
هان تو رو به بازى خرگوش بين * مكر و شيراندازى خرگوش بين
اى كه با شيرى تو درپيچيدهاى * بازگو رايى كه انديشيدهاى
بعد از رعايت تفكّر و مراقبت تدبّر گفت التماس آنكه در حالت توجّه به سوى شير هيچكدام از شما همراه من نيايد تا به رأى صايب و فكر ثابت خويش بىمزاحمت و مشاركت كسى اين بلا از سر خود و شما دور كنم .
پس اقربا و رعايا حكم ملك را متابعت كرده مشايعت نمودند و او را روان گرداندند و برادرش به جاى او نشاندند .
پس خرگوش چون به راه افتاد تفحّص نموده چاهى پيدا كرد .
بعد از ان آشفتهكار و پريشانروزگار به طريق اهل فرار به نزد شير آمد .
چون از ميعاد معلوم و وعدهء معهود گذشته بود شير بر او غضب كرد .