و كما قال [ اللّه ] تعالى :
« وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ »
.
قاعدهء آن جماعت آن بود كه جماعتى كثير را به عوض يك شخص مىكشتند ، و از آثار آن است كه در بعضى از احشام و در ميان تمام لران آن رسم مانده .
پس چون آيهء عظيمهء مذكوره دلالت بر آن كرد و حاكم بر آن شد كه قاتل را فقط و تنها قصاص كنند آن جماعت كثير غير شريك حيات يافتند و قصاص سبب حيات ايشان شد . پس قصاص حياتى عظيم باشد به اعتبار خلاص آن جمع كثير ، و برين تقدير تنكير حيات تنكير تعظيم بود .
امّا چون پادشاه و حاكم باشى در خونى كه بحقّ باشد يا صلاح ملك تو در ان بود تقصير مكن ، چه تقصير موجب فساد احوال تو گردد .
مثنوى
چو فرصت ز بخت نكو دست داد * گرش درنيابى دهى جان به باد
روان را بيازرد و كارى نكرد * كه بر دشمن جان خود رحم كرد
گرت دست باشد به تيغ ستيز * چو قدرت بود خون دشمن بريز
حكايت
ميرزاده محمّد مظفّر مردى بود قتّال و بدخوى و به سبب