گفتمش قايم است رخ بنهاد * گفت زين پس بجنب و زود بريز
قايمم را به گه بداد آنگه * گفتم اى گنده باز شهشه ! خيز
ادب ديگر
آنكه مزاح به مرتبهء نزاع مرسان . چه منازعت نه كار خردمندان است .
و اگر بىاختيار واقع گردد هرچه توانى كرد و توانى گفت مكن و مگوى .
جاى آشتى رها كن و متحمّل باش .
ادب ديگر
آنكه با سفها و سفلگان و بداصلان مزاح مكن تا حرمت خويش در سروكار بىحرمتى ايشان نكنى .
حكايت
افلاطون ابلهى را ديد دست در گريبان عالمى زده . گفت اگر اين عالم دانا بودى كار او با اين نادان به اين مرتبه نرسيدى .
مثنوى
دو عاقل را نباشد جنگ و پيكار * دگر نادان ستيزد با سبكسار
وگر نادان به وحشت برستيزد * خردمندش به نرمى آب ريزد