گفت آن ساعت كه شد عشق تو كم * چشم من ، عيب آن زمان آورد هم
چون ترا در عشق نقصان شد پديد * عيب در چشمم چنين زان شد پديد
كردهاى از وسوسه پرشور دل * عيب خود هم مىنبينى كوردل
چند جويى ديگران را عيب باز * زان خود ديگر بجوى از جيب باز
تا چو تو بر عيب خويش آيى گران * نبودت پرواى عيب ديگران
ادب ديگر
آنكه ميان محبّ و محبوب شهوت در ميان نيايد ، مگر زمانى كه خواهد كه از زحمت عشق و ملال عاشقى خلاص يابد .
حكما گفتهاند چند چيزست كه سبب خلاص آدمى است از عشق :
روزهء دايمى داشتن ، بار گران كشيدن ، سفر كردن ، پيش آمدن رنج و ملال ، اشتغال بر شهوت .
مثنوى
عشق و شهوت نيست عشق معرفت * عشق و شهوتبازى اى حيوانصفت