عقل در سوداى عشق استاد نيست * عشق كار عقل مادرزاد نيست
گر ز غيبت ديدهء بخشنده راست * اصل عشق آنجا ببينى كز كجاست
گر به چشم عشق بگشايى نظر * عقل را هرگز نه پا بينى نه سر
مرد كارافتاده بايد عشق را * مردم آزاده بايد عشق را
چون نه كارافتادهاى نه عاشقى * مردهاى تو عشق را كى لايقى
شعر
ره عاشقى سپردن نه طريق عقل خام است * همه عاقلان چو مرغند و طريق عشق دام است
همه علمها فروخوان و بر من آ كه تا من * بنشانمت به حجّت كه تمام ناتمام است
عقل رنگى است بىبوى ، عشق بويى است بىرنگ .
عقل سنگى است بىنمك ، عشق نمكى است بىسنگ .
عقل مرغى است در هوا ، عشق هوايى است در مرغ .
مرغ در هوا نظارگى است ، هوا در مرغ آوارگى است .