خدنگ جهان سوز آتشفروز * شده جامهاى زره تير دوز
شپاشاپ پيكان جوشن شكاف * سپر [ را ] درآورده در پيچوتاب « 1 »
ز سم ستوران در آن پهن دشت * زمين شش شده ، آسمان گشت هشت
يكى خورده بر فرق گرز گران * يكى را شكسته ز كوپال ، ران
يكى از نمد زخم سر سوختى « 2 » * يك چاك شمشير بر دوختى
يكى را شده خشك بر چهره خون * يكى خسته از خنجر آبگون
تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق
سپرها فتاده همه واژگون * چو كشتى كه افتد به درياى خون
زبانهاى شمشير كين خواسته * ز « انّا فتحنا » شد آراسته
اما مغلوبه در كار بود كه فريدون ثانى خود را به خسرو خان بالغى رسانيد و دست در كمر زنجير او كرده از صدر زين درربود و بر زمين زده كه عيّاران ريختند دست و گردنش را بسته به بارگاه بردند ؛ شب به سر دست درآمد ، دست از همديگر كشيده به بارگاه خود رفتند . اما چون اسكندر به بارگاه قرار گرفت ، امر نمود كه خسرو خان بالغى را به معرض خطاب آوردند . فرمود : اى دلاور ! خداى را ستايش كن تا برقرار سابق حكومت [ خان ] بالغ را به تو ارزانى دارم . مختصر كلام ، شهريار عالم ، زنگ كفر از دل خسرو خان برآورده ، پيش دويد پاى اسكندر را بوسيد و كلمهء طيّبه بر زبان جارى ساخت و از سر صدق و اخلاص مسلمان شد . اسكندر اشاره نمود تا قدّ و قامت او را به خلعت گرانبها مخلّع ساختند و حكومت [ خان ] بالغ را به اسم خسرو خان نوشتند .
[ بقيّهء داستان گرفتارى نسيم ]
اما راوى نقل مىكند كه چون تيرك عيّار در غار افراسياب پىگردنى خورده ، بيرون آمد و متوجّه خدمت صلصال شد . چون به بارگاه رسيد ، دست بر سينه گذاشته به رسم حاجتمندان ايستاد كه صلصال خان گفت : اى سرهنگ ! چه مطلب دارى ؟ گفت :
هامش
( 1 ) . كذا .
( 2 ) . نمد سوخته را روى زخم مىگذاشتند كه ضدّ عفونى شود .