خود گفت كار اين سياهپوش بىمكرى نيست و دفع او كردن اولى است . پس تيرى در بهر كمان پيوسته ، به جانب او گشاده داد كه بر پشت او خورده ، پرّان از سينهء او بدر رفت . آه از نهاد سياهپوش برآمده ، از نظر اسكندر ناپديد شد . اما چون سام صداى زه كمان اسكندر را شنيد ، با سالاران خود را به اسكندر رسانيد و بر اثر خون سياهپوش روان شد .
اما چون صبح روشن شد ، به دشتى رسيدند ؛ دو خيمه را ديدند در پهلوى هم بر سر پا كردهاند . در يك خيمه صندوق بسيارى ديدند كه در بالاى هم چيدهاند و در خيمهء ديگر همان سياهپوش را ديدند افتاده است ، كه هرگاه دست بر سينهاش مىگذارند ، خون از پشتش مىريزد و هرگاه دست به پشت او مىگذارند ، خون از سينهاش بيرون مىآيد . پس سام متوجّه آن خيمه شد . تا رسيدن ، آن سياهپوش سر برآورد و گفت : اى مردم اسكندر ! اگر ياران خود را مىخواهيد در ميان آن صندوقهاست . سام به طرف آن خيمه روان شد . اما چون سام آمد كه داخل خيمه شود ، اسكندر ديد كه اژدهاى آتشفشان حمله بر جانب سام كرد . تا سام در خود مىجنبيد ، او را به دم ، دركشيد .
اسكندر در غضب شده تير به جانب سياهپوش « 1 » گشاده « 2 » داد كه پرّان از حلق او بدر رفت .
يك بار گرد و صاعقه عظيمى پيدا شد . بعد از لحظهاى گرد و صاعقه فرونشست ، اثرى از آن خيمه و خدمتكاران معلوم نشد . همين « 3 » سياهپوش را ديدند كه به خون غلطيده بود .
اسكندر و سالاران هرچند گرديدند ، اثرى از دلاوران نيافتند . خواستند كه به اردو مراجعت نمايند كه صداى محمد شيرزاد به گوش ايشان آمد . به جانب آن ناله روان شدند ، غارى را ديدند و به درون غار رفتند ؛ دلاوران را ديدند كه در آنجا محبوسند . پس ايشان را خلاص كرده و بند از يال و بال « 4 » ايشان برداشته متوجّه به جانب اردوى خود شدند .
[ جنگ محمد شيرزاد با ختائيان و مسلمان شدن خسرو خان بالغى ]
اما چون اسكندر داخل اردو شد ، دلاوران اردو از قدم اسكندر خبردار شدند و
هامش
( 1 ) . ظاهرا اژدها .
( 2 ) . كذا .
( 3 ) . همين : فقط .
( 4 ) . يال و بال : دست و بازو و شانه .