تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أخلاق الأشراف ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
الحقّ زهى بزرگان صاحب توفيق « 1 » كه آنچه چندين هزار سال با وجود تصفيهء عقل و روح [ بر ديگران ] « 2 » محجوب ماند ، بىزحمتى بر ايشان كشف شد .
هامش
-ندارم در غم و رنج و جفا و جورِ تو خالى * لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر . . .( عوفى ، لباب الالباب ، 2 / 104 قزوينى ) خاقانى گويد : ( ديوان ، 124 ، دكتر سجّادى ) :منم آن مرغ كآذر افروزد * خويشتن را در آذر اندازد. ( 1 ) . صاحب‌توفيق ، كامروا و موفّق ، خداوند توفيق . عبيد به طنز و تهكّم اين بزرگان را در زمرهء كسانى مىشمارد كه توفيق حقّ رفيق آنها گشته تا اين كشف بزرگ را كرده‌اند كه اين مفاهيم ( حشر و نشر و عقاب و عذاب و قرب و بعد و . . . ) را فارغ و بىمعنى يافته‌اند و دل به كسب شهوات و نيل به لذّات داده‌اند ! در تعبيراتى از اين دست كه مضاف و مضاف اليه است اصلا بايد مضاف با كسره به مضاف اليه اضافه شود ، ولى در فارسى بويژه در نظم غالبا اين اصل رعايت نمىشود و آخر مضاف را ساكن مىخوانند . مانند : صاحب‌دولت ، صاحب‌دل ، صاحب‌قران و صاحب‌زمان و . . . « و اين كلمهء [ صاحب ] ، مقطوع الاضافه است يعنى كسرهء اضافت بر اين نمىآيد مگر به ندرت چنان كه صاحب‌دل ، صاحب‌قران ، و صاحب‌غرض . سعدى شيرازى فرمايد : ز صاحب‌غرض تا سخن نشنوى » ( غياث ، زير « صاحب » ) . حافظ گويد ( ديوان ، 340 ، قزوينى ) :نقلِ هر جور كه از خُلق كريمت كردند * قولِ صاحب‌ْغَرَضان است تو آنها نكنى( 2 ) . در نسخه‌هاى اصل ما « بر ديگران » را ندارد ، براى استقامت معنى افزوده‌ايم .