پيوسته به ذات خود قائم است و از فنا محروس و مصون « 1 » و مستعدّ ترقّى و كمال . و چنان كه بدن از شهوات و لذّات محسوس محظوظ « 2 » مىگردد و روى در عالم سفلى « 3 » دارد ،
هامش
- اصل اين كلمه پهلوى ( كهرمان ) يعنى فرمانروا و مدير و كارفرما بوده است ( فرهنگ معين ) ناصر خسرو گويد : ( ديوان ، 10 ، مينوى - محقّق ) :اگر اشتر و اسپ و استر نباشد * كُجا قهرمانى بُوَد قهرمان را ؟و سنائى در بيت زير ( ديوان ، 5 ، مدرس ) آن را به معنى « مراقب » و « پاسبان » به كار برده است :گرگ را بر ميش [ در اصل : موش ؟ ] كردن قهرمان باشد ز جهل * گُربه را بر پيه كردن پاسبان باشد خطاجمال الدّين اصفهانى در مدح وزير جمال الدّين نظام الملك گويد ( ديوان ، 88 - 89 ، وحيد ) :وزير عالم و عادل نظام مشرق و مغرب * كه سوى خاك درگاهش نشاط انس و جان خيزد
جمال الدين نظام الملك كاندر دولت و ملت * نه چون او مقتدا باشد نه چون او قهرمان خيزد( 1 ) . محروس و مصون . محروس ، اسم مفعول از حرس و حراست ، نگاه داشته شده ، حراست شده « عرصهء مملكت . . . از حدثان و فتن آخر زمان معصوم و محروس » ( شمس قيس ، المعجم ، 1 ، مدرّس ) ؛ مصون ، اسم مفعول از « صون » ، نگاه داشته شده ، محفوظ « . . . تا دامن قيامت اين چشمهء نيك از چشم بد مصون باد ، و ترازوى اين اقبال از چشمگردان زوال مأمون » ( عوفى ، لباب ، 5 ، نفيسى ) .
( 2 ) . محظوظ - برخوردار ، بهرهمند .
( 3 ) . عالم سفلى ، جهان فرودين ، دنيا . خواجهء طوسى آرد ( اخلاق ناصرى ، 87 ، مينوى - حيدرى ) :
« روزى چند [ يعنى نفس ] به جزو جسمانى در اين عالم سفلى مقيم است تا آن را عمارت كند و نظام دهد و اكتساب فضيلت كند ، پس به جزو روحانى به عالم علوى انتقال كند و در صحبت ملأ اعلى مىباشد ابد الآبدين » .