مرساد « 1 » . و به خازن سپارد . چون بوى نان به خدم و حشماش رسد گويند :
تو پس پرده و ما خونِ جگر مىريزيم * آه اگر پرده برافتد كه چه شور انگيزيم « 2 »
حكايت . در اين روزها بزرگزادهيى خرقهيى به درويشى داد . مگر « 3 » طاعنان « 4 » خبر اين واقعه را به سمع پدرش رسانيدند . با پسر در اين باب عتاب مىكرد . پسر گفت
هامش
( 1 ) . گويندهء مصراع را نيافتهام . احتمالا اثر طبع شوخ خود عبيد باشد . « مرساد » ( كه مردم معمولا « نرسد » گويند ) فعل يا جملهء دعائيّه است كه قاعدة از فعل مضارع مىسازند .
( 2 ) . اين بيت از سعدى است ( - كلّيّات ، « مواعظ » ، 800 ، فروغى ) . و اينك چند بيت از آن :تو پس پرده و ما خونِ جگر مىريزيم * آه اگر پرده برافتد كه چه شور انگيزيم . . .
مردم از فتنه گريزند و ندانند كه ما * به تمناى تو در حسرتِ رستاخيزيم
دل ديوانه سپر كرده و جان بر كفِ دست * ظاهر آن است كه از تير بلا بگريزيم . . .
سعديا قوت بازوى عمل هست و ليك * تا بجايى نه كه با حكم ازَل بستيزيم( 3 ) . مگر ، قضا را ، از قضا ، اتفاقا . سعدى گويد ( گلستان ، 15 ، قريب ) :مگر صاحبدلى روزى ز رحمت * كُنَد در كارِ درويشان دُعايى( 4 ) . طاعنان - طعنه زنندگان . اسم فاعل جمع با ( انِ ) فارسى ، سرزنش كنندگان ؛ عيبجويان به تعريض و كنايه . و اصل آن طعن است . و الطّعن - الضّرب بالرّمح و بالقرن و ما يجرى مجراهما ، و استعيّر للوقيعة ( راغب ، مفردات ، 304 ، كيلانى ) . در فارسى بيشتر طعنه به كار مىرود . مولوى در علم پاكان به احوال خودشان مىگويد ( مثنوى ، 3 / 231 ، علاء ) :گر همه عالَم بگويندش تُوِى * بر رَهِ يزدان و دينِ مستوى
او نگردد گرمتر از گفتشان * جانِ طاقِ او نگردد جفتشان
ور همه گويند او را گُمْرَهى * كوهْ پندارىّ و تو برگِ كَهى
او نيفتد در گُمان از طعنشان * او نگردد دردمند از ظنّشان
بلكه گر دريا و كوه آيد بگفت * گويدش با گمرهى گشتى تو جُفت
هيچ يك ذرّه نيفتد در خيال * يا به طعنِ طاعنان رنجور حال[ - رنجور حال نگردد ] .