فلوس « 1 » از چنگ مردهريگش « 2 » بيرون نمىتوان كشيد . تقدير كن « 3 » كه اگر مجموع ملك راى « 4 » و قيصر « 5 » آن يك شخص را باشد :
هامش
-آتش در اين عالم زَنيم ، وين چرخ را برهم زنيم * وين عقلِ پا برجاى را چون خويش سرگردان كنيم( 1 ) . فلوس ، ج فلس ( فلسفه كم از فلسى است - خاقانى ) ، پول سياه ، پشيز ( منتخب اللغات ) . سنائى گويد ( ديوان ، 309 ، مدرّس ) :اى خداوندِ قائم قُدُّوس * مُلكِ تو بىقياس و نامحسُوس
در دلِ عارفانِ حَضرتِ تو * صد نهال از مَحبّتات مغرُوس . . .
هشت باغ و چهار رُكن سرور * جَنّتِ عَدْن با همه ناموس
پيش آن دل بدان كه كَس نخرد * به يكى مُشت ارزن و سه فُلوس( 2 ) . مردهريگ ( و مردهرى ) ، ميراث و ما ترك ، يعنى اموال و اسبابى كه از مرده بماند و به ارث به كسى يا كسانى برسد - اين اصل معنى كلمه بوده - بعد مجازا در نعت يا صفت اشياء سقط و بىبها ، و جانوران بىارزش و كمبها و بىنفع و ناچيز ، و حتى آدميان فرومايه و بىخاصيّت و بيكاره استعمال شده است و از آن نوعى دشنام و اظهار نفرت اراده شده ، همانطور كه از الفاظ امروزى « لعنتى » و « مردهشوى برده » اراده مىشود . در عبارت عبيد نيز به همين معنى استعمال شده . در معنى نخستين مولوى گويد ( مثنوى ، 4 / بيت 671 ) :از خَراج ار جمع آرى زر چو ريگ * آخِر آن از تو بمانَد مردهريگ .در معنى دوم ، سنائى گويد ( حديقه ، 454 ، مدرّس ) :مانْد چونْ پاىِ مُقْعَد اندر ريگ * آن سرِ مردهريگش اندر ديگ( 3 ) . تقدير كن ، فرض كن ؛ در نظر بگير . امّا هنوز براى اين استعمال ، شاهدى نيافتهام .
( 4 ) . راى - پادشاه هندوستان ، حاكم هند ( - راج - راجه ) از ريشهء سانسكريت رج (RAJ) يعنى حكومت كردن و سلطنت كردن .
( 5 ) . قيصر ، قيصر معرّب از يونانى (Kaisar - Kaysar) ، كه از آرامى وارد زبان -