مىفرمايند العدالة تورث الفلاكة . « 1 » خود كدام دليل واضحتر از اينكه پادشاهان عجم چون ضحّاك تازى « 2 » و يزدجرد بزهكار « 3 » ، كه اكنون صدر جهنّم بديشان
هامش
-يا بكُش اين كافِرزنِ روسپى را آشكار * پادشاهان از پىِ يك مَصلَحت صد خون كُنند
يا بفرما اهل ديوان را كه تا من بنده را * ز آنچه مُجرى دارم اجرا يك نفر افزون كُنند !( 1 ) . العدالة . . . دادگرى شوربختى ( و فلكزدگى ) ببار مىآورد .( تا توانى به عدل روى ميار * كه عدالت فلاكت آرَد بار ! )عبيد به احتمال زياد اين عبارت تازى را خود نوشته است ؛ و « فلاكت » را كه مصدر جعلى و از بر ساختههاى فارسىزبانان است براى موازنه با « عدالت » به كار برده است . امّا عبيد فلاكت را چندين بار ديگر به كار برده است يكى در مثنوى « عشّاقنامه » ( كلّيّات ، 138 ، اتابكى ) : كه « فلاكت » را به « نتيجهء علم » تعريف كرده است . ظاهرا اين كلمهء نادرست در ميان تازيان نيز رواج داشته است ، چه مؤلّفى دلجى نام كتابى در شرح احوال فلكزدگان و فلاكت آنها پرداخته و در مصر چاپ شده است ( - دلجى ، الفلاكة و المفلوكون ، قاهره ، 1322 ه . ق . ) .
- : مفلوك ، صفحهء 110 ، شمارهء 3 . عبيد زاكانى اين كلمه را يك بار ديگر در « رسالهء دلگشا » ( كليّات ، 115 ، اقبال ) در داستان ماجرا كردن لولى با پسر خود به كار برده است : « . . . به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزى و دانشمند شوى ، و تا زنده باشى در مذلّت و فلاكت و ادبار بمانى . . . »
( 2 ) . ضحّاك تازى ، ضحّاك معرّب ( اژدهاك ) است ، پادشاه داستانى كه پس از جمشيد در ايران به سلطنت پرداخت . وى پسر « مرداس » شاه ناحيهيى از عرب بود ، و به همين مناسبت در متون قديم فارسى او را ضحّاك تازى ( - عرب ) مىگويند .
( 3 ) . يزدجرد بزهكار ( - اثيم ) ، مقصود يزدگرد سوم ساسانى واپسين پادشاه آن دودمان است به سال 31 ه . ق . در مرو به دست آسيابانى كشته شد .