اينك به قسمتى از تضمينى كه از غزل معروف « غبار » همدانى كرده توجه فرماييد :
من كه در دست تو افتاد اى پسر آخر عنانم * سرور آزادگانم شمع جمع عارفانم
از سر كوى خود اى نامهربان هرگز مرانم * « گرچه سخت افتاده در دام طبيعت مرغ جانم »
« هرگز از خاطر نخواهد شد هواى آشيانم » * مىكنى اظهار هردم با رقيبان مرحمت را
بر رخم بربستهاى اى شاه باب مكرمت را * بايدم رفتن ز كويت ترك كردن حضرتت را
« حاليا معذورم از رفتن كه چندى مصلحت را » * « گه بتارى بسته پايم گه نجارى خسته نجارى خسته جانم »
با تو هرگز از پى افسانه و افسون نرفتم * بهر تفريج و تفرّج بر سوى هامون نرفتم
نام ليلى را نبردم از پى مجنون نرفتم * « من بگندم خوردن از خلد برين بيرون نرفتم »
« دانهء خال توره افكند در اين خاكدانم » * مىزنى هردم بقلبم ناوك مژگان و ابرو
مىزنم از هجر تو تا مىتوانم بر سر و رو * مىكشى هر شب مرا از غايت مستى بهر سو
« مىكشم بار بلا را با تنى لاغرتر از مو » * « تا اسير زلف آن سنگيندل لاغرميانم »
گر شبى آن مه خدا خواهد كه با من آشنا شد * بهتر از آن شب شبى در عالم معنى نباشد