تماس خود را با آيتاللّه حائرى يزدى چنين بيان مىدارد :
پس آنكه تحصيلاتم را در مشهد مقدس به پايان رساندم ، به قم مشرف شدم و در درس آيتاللّه حائرى شركت كردم . جمعيت بسيار زيادى در درس شركت مىجست . من هم تازه وارد شده بودم و سابقهاى نداشتم . گاهى در درس اشكال مىكردم ، وارد بحث مىشدم تا اينكه خودم را به حاج شيخ بشناسانم .
سرانجام روزى حاج شيخ از من پرسيد : شما كجا درس خوانديد ؟
گفتم : در بيرجند و مدتى هم در مشهد تحصيل كردم و بيشتر تحصيلاتم در بيرجند بوده است .
فرمود : در بيرجند شاگرد چه كسى هستى ؟
عرض كردم : از شاگردان حاج شيخ هادى هادوى ( از اصحاب سامرا بود ) .
فرمود : دستخطى از ايشان هم داريد ؟
عرض كردم : خير . و ملاقات به پايان رسيد .
به نظرم خطور كرد كه شايد در ذهن حاج شيخ - تاكيد مىكنم « شايد » - اين امر به وجود آمده باشد كه اين شيخ مىخواهد خودش را جا بزند و به عنوان شاگرد شيخ هادى معرفى نمايد .
لذا از قم به يكى از رفقاى بيرجندى نوشتم و جريان را شرح دادم . تذكر آن هم دادم كه خوب است از شيخ هادى اجازهاى بگيريد و به قم بفرستيد .
مرحوم آيتاللّه هادوى كاغذى نوشته بود و آن را به قم فرستادند .
البتّه من همانطور مرتبا در درس آيتاللّه حائرى شركت مىكردم . پس از چند روزى ديدم شيخ حسن - از ملازمان و خدمتگزاران حاج شيخ بود - به من گفت : به منزل آقا بيا ، با شما كار دارند .
شب به منزل حاج شيخ رفتم . حاج شيخ مرا به گرمى استقبال كرد و گفت :
خيلى خوب كارى كرديد . منظورش درخواست اجازه از آيتاللّه هادوى بود . آنگاه از من خواست كه در مدرسهء فيضيه - طبقهء بالا - حجرهاى بگيرم و به من فرمود : هروقت
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 958
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص٩٥٨