مباركش را زيارت كنم و دست شريفش را ببوسم ، شيخ بزرگوارى را ديدم كه در كنار آن حضرت ، و آثار بزرگوارى و وقار از سيمايش پيدا بود . هنگامى كه بيدار شدم دربارهء آن شيخ فكر كردم و در انديشهء اين معنا رفتم كه او كيست كه تا اين اندازه به امام عصر ( ارواح من سواه فداه ) مربوط و نزديك است . براى يافتنش به مشهد مشرف شدم . وى را نديدم ، تهران آمدم ، به او برخورد نكردم ، به قم مسافرت كردم در مدرسهء فيضيه او را در يكى از حجرهها مشغول تدريس ديدم . پرسيدم اين آقا كيست ؟ گفتند : آقاى حاج ميرزا جواد ملكى است . خدمتش رسيدم ، از من تفقّد زيادى كرد و فرمود : كى آمدى ؟ گويا مرا ديده و شناخته و از قضيّه آگاهند . ازآنپس ، ملازمتش را اختيار كرده و او را چنان يافتم كه ديده بودم و مىخواستم » .
تجرد روح
2 - در رسالهء « لبّ اللّباب » آمده است كه ميرزا جواد مىگويد :
« روزى استاد ، ملّا حسين قلى همدانى به من فرمود : مقام تربيت فلان شاگرد به عهدهء شماست . آن شاگرد همّتى فراوان داشت و عزمى راسخ . مدّت شش سال در مراقبت و مجاهدت كوشش كرد ، تا به مقامى رسيد كه قابليت محضه بود براى ادراك و تجرّد نفس . خواستم اين سالك راه سعادت به دست استاد بدين فيض نائل ، و به اين خلعت الهيّه مخلّع گردد . او را با خود به خانهء استاد بردم و پس از عرض مطلوب ، استاد فرمودند : اينكه چيزى نيست . و فورا با دست خود اشاره كردند و فرمودند : تجرّد مثل اين است . آن شاگرد مىگفت : فورا ديدم كه از بدنم جدا شدهام و در كنار خود ، موجودى را مانند خود مشاهده مىكنم » .
صبر و شكيبايى
3 - حاج ميرزا جواد پسرى داشته كه شمع فروزان شبستان خانواده بود . در روز عيد غدير كه ايشان در منزل جلوس كرده و قشرهاى مختلف مردم به زيارتشان