پدرش از خوانين آن منطقه و با اينكه مذهبى بود ، اما به طلبه شدن فرزندش تمايل نداشت ، ولى عشق و شور اين پسر به تحصيل علوم دينى آنقدر زياد بود كه مدتها هر روز قبل از اذان صبح نزد عالم محل مىرفت و آموزش مىديد و قبل از طلوع آفتاب به خانه برمىگشت ، بهطورىكه پدر متوجه اين رفت و آمد نمىشد .
ايشان پس از تحصيل مقدمات به شيراز رفت و سالهاى متمادى به تحصيل سطح و دروس خارج پرداخت و مدت نه سال در معيّت مجاهد بزرگ آيتاللّه سيد عبد الحسين لارى بود و به عنوان يار و مشاور نزديك به شمار مىرفت . در جنگ با انگليسها هم شركت كرد و تبعيد به بمبئى را نيز تحمل نمود . آنجا به او پيشنهاد شد كه تهران را با نظارت اختيار كند يا كشورى ديگر ، كه ايشان كشور حجاز ( عربستان سعودى ) را انتخاب كرد و پس از موسم حج به ايران بازگشت و قم را جهت زندگى اختيار كرد .
آمدن ايشان در زمانى صورت گرفت كه هنوز آيتاللّه حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى به قم نرفته بود و پس از ورود حاج شيخ به قم از شاگردانش گرديد .
ميرزا احمد با بيگانگان به خصوص انگليس كه آن روز دشمن معروف مسلمانها بود ، سر مسالمت نداشت . سالهاى سال خود او و خانوادهاش به جاى شكر كه سودش به خارجىها مىرسيد ، از خرما ، توت و مانند آن استفاده مىكرد و هميشه نام انگليس را با پسوند ابليس پرتلبيس به زبان مىآورد و با دولت وقت هم كه دولت ظالم بود مخالفت مىكرد و از گندم دولتى استفاده نمىكرد و جداگانه گندم تهيه و در خانه نان تهيه مىكرد .
گاهى در روستاهاى اطراف قم منبر مىرفت و اگر پولى مىدادند ، پس مىداد و مىگفت : خرج فلان جا كنيد . مدتى تحت تعقيب بود و شبها در مسجد جمكران و روزها در همان اطراف زندگى مىكرد . جواز عمامه براى او آوردند ، جواز را پاره كرد و گفت : من از پهلوى جواز عمّامه بگيرم ؟ .
يك شب خادم مسجد جمكران از بودن ايشان در پشت بام مسجد بىاطلاع بود . درب مسجد را مىبندد و مىرود . ايشان به عبادت مشغول مىشود و
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص٣٦٦