را نمىدانم .
س : چه كسى پس بايد علت را بداند ؟
ج : آنهايى كه اين دستور را دادند .
س : چه شد كه نصرت الدوله فوت كرد ؟
ج : سكتهء قلبى كرد .
س : چه كسى تصديق كرده است ؟ دكتر معتمدى مىگويد كه من اصلا براى معاينه نيامدم ؟
ج : دروغ گفته است .
س : راجع به اظهارات خودت كه گفتهاى پس از ورود به سمنان و رفع موانع محلى براى انجام مقصود از تهران تقاضا كردم كه مأمورين را تعويض نمايند زيراكه با مأمورين محلى اين كار انجام نمىشود ، چه مىگويى ؟
ج : اين گفتهها را قبول ندارم اينها تصورات من بوده است .
س : پس شما تصور مىكنيد كه مرحوم فيروز كشته شده ؛ اگر تصور خود را قبول داريد آيا مىتوانيد كه تصور نمائيد چه اشخاصى در قتل او دخالت داشتهاند ؟
ج : در قتل مرحوم نصرت الدوله به تصور من عباس بختيارى و حسينقلى فرشچى و عقيلىپور شركت داشتهاند .
س : اگر شما شركت نداشتهايد ، پس چرا فرشچى گفته است كه من قهوه دادم و عباس گلوى مرحوم فيروز را گرفت و فولادى هم روى پايش نشست ؟
ج : تصور مىكنم كه دروغ گفته است .
س : چه علت داشت كه فرشچى دروغ بگويد مگر او با شما دشمنى دارد ؟
ج : براى اينكه من سبب شدم كه قتل مرحوم فيروز كشف شود ، همه اينها با من دشمن هستند .
س : راجع به گفتههاى عقيلىپور كه مىگويد شما در اين قتل دخالت داشتهايد ، چه مىگويى ؟
ج : او هم از رفقاى اينهاست و دروغ مىگويد .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: حسن مرسلوند
ص١٣٢