گر شوى با ناخدا همداستان در اين بحار * از خدا يا بى امان از موج محنت زاى دل
دست زن در دامن صدر جهان ، كهف امان * « شه حسام الدّين » يگانه مرشد والاى دل
آنكه چون در بحر فكرت در شود آرد به كف * بىتعب يكدم هزاران لؤلؤ لالاى دل
آنكه از كثرت به وحدت چون نمايد يك نظر * وحدت اندر كثرتش گردد عيان از راى دل
خاك كويش را كه باشد سرمهء چشم قلوب * گاهى اندر ديده كش تا بشكفد گلهاى دل
شكر للّه ذو جناحين است و سالار اجلّ * بر قدش بادا مبارك خلعت زيباى دل
اى جوان بختى كه پير دهر ديگر ناورد * چون تو پورى مقتدر در عرصهء احياى دل ،
چون منى را گر تو بپذيرى نباشد نقص تو * در كمالت مىفزايد خالق يكتاى دل
« جوهرى » را گر زر و دولت نباشد ، گو مباد * گوهر معنى است او و نقد روحافزاى دل
و يك رباعى :
گر تلخ و اگر خوش گذرانى ، گذرد * هرچند كنى تو سخت جانى گذرد
جان مىكنى وز كندن جان نرهى * بگذر ز جهان ، جهان فانى گذرد
م : روحانى ( شيوا ) ، بابا مردوخ . تاريخ مشاهير كرد ، ج / 2 .