از پس عمرى پريشانى و دلآشفتگى * باز در كف طرهء آن دلستان آوردهام
گويى از زلفت براى دل پناهى ساختم * سر به زير سايهء آن سايبان آوردهام
گشته از من گم دلى در جستجوى آن دلم * گر به پرسش رو سوى اين آستان آوردهام
قطره خونى است بر خاك رهى آميخته * از دل گمگشته تنها اين نشان آوردهام
غير دل نبود رهآوردى و من شرمندهام * گر تهى جامى سوى دير مغان آوردهام
گوهرى را كس خريدارى در اين بازار نيست * بر در گوهر شناسان رايگان آوردهام
بود تا بالم ، به پرواز آمدم هر سو ، كنون * پرشكسته رو بهسوى آشيان آوردهام
پاكبازى در ره عشقم به پاكى شاهد است * من زيانها زين قمار بس كلان آوردهام
ذرهء ناچيزم و ديدار مهرم آرزوست * تيرهخاكم رو بهسوى آسمان آوردهام
تا ز خاك هند بستم بار خود سوى وطن * رنج و غم با خود در اين ره همعنان آوردهام
مدتى بر خوان نعمت داشت هندم ميهمان * حقشناسم گر سپاس ميزبان آوردهام
تا ز گنگا جرعهاى از معرفت نوشيدهام * آب حيوان بود و عمر جاودان آوردهام
دامن هيماليا پرورد چون جانم به بر * توشهها از علم و عرفان زان مكان آوردهام
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 28
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٢٨