چو مدّاح علىّ باشم ، طرفدار ولىّ باشم * شدم چون « مايل » مولا ، علىّ گويم ، علىّ جويم
باشد نباشد
همچو يار ما به خوبى در جهان باشد ، نباشد * گلبنى مانند او در گلستان باشد ، نباشد
اينچنين دارم مهى كز خوبى حسن و جمالش * ماه همچون عارضش در آسمان باشد ، نباشد
غمزهء جادوى چشمش هيچ دانى چيست اى دل * در جهان غير از فريب عاشقان باشد ، نباشد
آن مه كنعانى ما را كس ار گردد خريدار * مشترى مصر عشقش در زيان باشد ، نباشد
جنّتى را كه خدا فرموده توصيفش به قرآن * آرى ، آن جنت بهجز كوى فلان باشد ، نباشد
آنكه سرمست از اياغ بادهء وصلش نگردد * از شراب عشق جانان كامران باشد ، نباشد
دور كن تلبيس شيطانى ز خود ، گر مرد راهى * جاى شيطان در بهشت جاودان باشد ، نباشد
هركه كجرفتار شد اندر طريق شاه مردان * راستى اندر قيامت در امان باشد ، نباشد
منزل مقصود ما اى زاهد ار خواهى بدانى * منزل مقصود جز دير مغان باشد ، نباشد
سوى « مايل » كن نظر يكدم تو اى پير طريقت * غير نام تو مرا ورد زبان باشد ، نباشد
هجر يار
ز اعداد تار مويت ، غم را شماره كردم * با ياد ماه رويت ، بر مه نظاره كردم
گه بركشيدم از دل ، آه و فغان و فرياد * گه جامهء صبورى ، از غصّه پاره كردم
اى آفتاب تابان ! از دورى و فراقت * از چشم خود دمادم ، جارى ستاره كردم
روزى به سير گلشن ، رفتم كه گل بچينم * ياد آمدم ز رويت ، از گل كناره كردم
من « مايل » نگارم ، كز هجرت اى پرىرخ * كاينسان سراى غم را ، گويى اجاره كردم
آسودهخاطر
به گلزار و چمن هرجا چميدم * گلى مانند رخسارت نديدم