او چو بيناى حقيقت بود از ديدهء من * به حقيقت كه مرا چشم حقيقتبين است
سجده بر نور خدا در گل آدم نكند * چشم شيطان لعين چون نظرش بر طين است
ذات لا يدرك حق را كه كند درك بصر * آنچه ادراك كنند اهل بصيرت اين است
بوده پيش از گل من سرخوش جامش دل من * مستى ما به حقيقت ز مى ديرين است
نور او مبدأ من بود و معادم همه اوست * قصّهء بار پسينم خبر پيشين است
شب دوشينه مرا چشم چو بر چشم تو بود * روز ميعاد مرا چشم شب دوشين است
نه همين روى تو در خواب چراغ دل ماست * هر شبم نور تو شمعى است كه بر بالين است
پرتو مهر رخش مىنگرم در همهكس * زان مرا با همهكس مهر و نه با كس كين است
ماسوى عاشق رنگند سواى تو حسين * كه جبين و كفت از خون سرت رنگين است
خردلى بار غمت را دل عالم نكشد * آه از اينبار امانت كه عجب سنگين است
فرقت روى تو از خلق جهان شادى برد * هركه را ديدهء بيناست دل غمگين است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 318
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣١٨