آنچنان آتش عشقت دل ما كرد كباب * كه رود تا به فلك دود ز كاشانهء ما
ما نتابيم رخ از كوى تو اى كعبهء حُسن * حاجيان را حرم و ، كوى تو بتخانهء ما
زدهاى شانه به گيسوى پريشان و ، سزد * كه گذاريش زمانى به سر شانهء ما
قصّهء ليلى و مجنون ز نظرها شده محو * نقل هر محفل و مجلس شده افسانهء ما
مرغ دل از طمع دانه به دام افتادهست * دام زلف سيه و خال لبش دانهء ما
دل چو پروانه به طوف حَرَمت بود كه سوخت * شعلهء شمع رُخت ، هستى پروانهء ما
مىنماييم دوصد جان به نثار قدمش * گر كه آيد به كف آن گوهر يكدانهء ما
لاف كمتر زند از زهد دگر زاهد شهر * اگر از دور ببيند بتِ فرزانهء ما
چشم بستيم ز روى همه خوبان جهان * سر بسايند به خاكِ در جانانهء ما
چه خطا سر زده از ما كه تو اينسان شدهاى ؟ * آشنا با همهء خلقى و بيگانهء ما
شد عيان رازِ من آن روز برِ خلق ، كه شد * گنج عشق تو نهان در دلِ ويرانهء ما
گفت « فخّار » كه ما مورِ ضعيفيم و ، زند * طعنه بر قصر شهان ، كلبهء ما ، لانهء ما
روزگار هجر
تا به لوحِ خاطرِ خود نقش كردم روى تو * ديده بربستم ز هر سويى به غير از سوى تو
مرغ روحم در هوايت روز و شب پر مىزند * كى شود محو از ضمير من هواى كوى تو ؟
باغبان دهر بايد سالها زحمت كشد * تا نهالى سبز گردد ، چون قد دلجوى تو
چون معطّر مىوزد باد صبا ، دريافتم * كاو گذر بنموده بر آن عنبر افشان موى تو
خضرآسا تا كند خود سير ز آب زندگى * جا به كنج لب نموده خال چون هندوى تو