تمام هستى خود مىكنم فدا كه دمى * رسد به مردم چشم فروغ روى حسن
مرا سريست فتاده به خاك مقدم او * مرا دليست گرفتار تار موى حسن
نسوزد آتش دوزخ ، دلى كه هست در او * نشان گنج روانبخش آرزوى حسن
دلا مريد حسن باش ، گرچه پرگنهى * شفاعتت به قيامت ز آبروى حسن
سواد شعر تو « عارف » به ديده سرمه كنم * كه سر نهاده به عزّت به خاك كوى حسن
حضور عشق
گفتم دلم اسير نگاهى نمىشود * آشفتهحال زلف سياهى نمىشود
مىخواهم اجتناب كنم از حضور عشق * اما به جان دوست ! كه گاهى نمىشود
روى تو ديدن و نشدن مبتلاى تو * بدتر از اين گناه ، گناهى نمىشود
سالى گذشت بر من از اندوه دورىات * حال آنكه هجر روى تو ماهى نمىشود
شب تا سحر خيال رُخت حاضر است و دل * از دست غم ، خلاص ، پگاهى نمىشود
تا دل اسيرِ سرو تو آزاده گشته است * بر ملك دل ، حريف ، سپاهى نمىشود
در شهر عشق تو كه بلور صداقت است * آيينهاى گرفته به آهى نمىشود
بعد برو
صبر كن عشق فراگير شود ، بعد برو ! * قلّهء دودِ تو تسخير شود ، بعد برو !
صبر كن در قدمِ ماهِ شب مهتابى * آيهء روى تو تفسير شود ، بعد برو !
صبر كن خواب پريشانى شبهاى دلم * با سر زلفِ تو تعبير شود ، بعد برو !
پاگرفتهست غم عشق تو در باور دل * صبر كن طفل غمت پير شود ، بعد برو !
مدّتى نيست كه روز و شب ما يكسان است * صبر كن تا كه كمى دير شود ، بعد برو !
صبر كن تا كه دل ، اين خانهخرابِ غم تو * با نگاهى ز تو تعمير شود ، بعد برو !
صبر كن سايهء سرو قد تو در اين شهر * همه جا خوب زمينگير شود ، بعد برو !
صبر كن تا كه بر اين صفحهء بىآلايش * غزل « عارف » تصوير شود ، بعد برو !