نيست صاحبنظرى ور نه تجلاى تو را * هردمى جلوه و حسن دگرى نيست كه نيست
آه ما در دل سنگ تو ندارد اثرى * ور نه آه دل ما را اثرى نيست كه نيست
نه همين خاك رهت روشنى ديدهء ماست * خاك درگاه تو كحل بصرى نيست كه نيست
تا شدم بىخبر از هستى خود دانستم * كه در اين بىخبرىها خبرى نيست كه نيست
اثر هستى خود تا كه نديدم ديدم * كه در اين بىاثرىها اثرى نيست كه نيست
نى دل ما ز غمت غنچهصفت پرخون است * چون گل از داغ تو پرخون جگرى نيست كه نيست
نه همين قسمتم از لعل تو شيرين سخنى است * عاشقان را به حقيقت هنرى نيست كه نيست
طالب راه خدا نيست « ضيائى » به خدا * ور نه در هر قدمى راهبرى نيست كه نيست
زنده به عشق
دلا معاشر آزادگان و رندان باش * مريد مردم صاحبدل و سخندان باش
بجو طريقهء جانپرورى ز باد بهار * به هر چمن كه گذشتى عبيرافشان باش
چو شمع سوز و به هر جمع نوربخشى كن * چو لاله خون به دل و داغدار و خندان باش
چو شاهباز بلندى بگير و پستى بين * چو آفتاب به ويرانه تاب و تابان باش
نه هركه زاد ز آدم بمعنى انسان است * كه گفتهاند : ز حيوان بزاى و انسان باش
ز دستگير طريقت رسيد اين پندم * كه گر دلى ز خود آزردهاى پشيمان باش
چو جمع گشت تو را خاطر از پريشانى * به فكر مردم بيچارهء پريشان باش
درست باش كه در راستى شكستى نيست * اگر كه عهد ببستى درست پيمان باش
بهرغم مدعيان بشنو اين سخن از من * اگر كه اهل سخن نيستى سخندان باش
چو بخت يار بود گو جهان بلا گيرد * چو ناخداست تو را نوح گو كه توفان باش
اگر به جان تو افتاد آتشى ، چون شمع * به روى جمع به ظاهر بخند و گريان باش
بدور خويش « ضيائى » اگرچه معدومى * بگوى نادر ، از نادران دوران باش
چو بوده مردهپرستى شعار هر دورى * تو نيز زنده به عشقى ، بمير و با جان باش