وزير ملك فخر الدّين كه از وى * ببارد فيض ، چون باران منصب
نسيم بهارى
از كوه برشدند خروشان سحابها * غلطان شدند از برِ البرز ، آبها
باد بهار ، آمد و بر بوستان گذشت * بگرفت زلف سنبل از آن باد ، تابها
وقت سحر ، ز بانگ نوازنده بلبلان * بر هر كرانه ، ساخته بينى ربابها
قمرى چو بر چنار سؤالى همىكند * بلبل ز سر و بن ، دهد او را جوابها
چون صد هزار جام بلورين واژگون * بر آبدان ، ز ريزش باران ، حبابها
خوبان ، سپيدهدم بهسوى بوستان شدند * از بهر ديدن رخ گل ، با شتابها
گويى دميده هر طرف ، از روى دلبران * در سايهگاه بيد بنان ، آفتابها
وقتى خوش است و عاشق دلداده را ، كنون * در خانه داشتن نتوان ، با طنابها
زين فصل و بابها ، كه كتاب زمانه راست * تو ، اختيار فصل طرب كن ، ز بابها
گل
باغبانا ! مگر آمد بهسوى باغ بهار * گل بشكفته ، به باغ اندر بينم بسيار
گل شكفتهست به باغ اندر بسيار ، ولى * گل بشكفتهء عاشق ، نبود جز رخ يار