وه ! كه آن بينادلِ سيمارخِ پيمانشكن * نقد عهد خويشتن مرهون يك پيمانه كرد
چشم جادويش ز بس پرفتنه و آشوبگر * عاشقان را مست از آن نرگس فتّانه كرد
عشق ليلى سر چنان اندر پى مجنون نهاد * تا كه آن برگشته پيش آمد به هامون خانه كرد
مرغ دل ما را چو مىبودش هواى آشيان * عاقبت بىچاره مسكن گوشهء ويرانه كرد
هركه چون « ساكت » مقيم خانهء خمّار شد * كسب عرفان و ادب از ساحت ميخانه كرد
طرح سخن
دوش از لعل لبش طرح سخن آموختم * بس سخنها من از آن شيرين دهن آموختم
رندى و آزادگى و حكمت و دانشورى * بُد عجب درس گوارايى كه من آموختم
بس كن اى مطرب ! مزن آهنگِ شورانگيز را * تا كه من اين نغمه از مرغ چمن آموختم
روى او هر لحظه دارد جلوهء دنياى نو * من از آن دنياى نو ، شعر كهن آموختم
شد سيه مويم درون حلقهء رندان سپيد * راه و رسم عشق را از اهلفنّ آموختم
داستان حكمت و حُسنِ دلانگيز رُخش * من يكايك را ز پير انجمن آموختم
معنى و مفهوم شيرين را دگر « ساكت » مگو * اين تصوّر را من از آن كوهكن آموختم
عشق آتشين
بر باد داده حاصل عهد جوانىام * گرديده تلخ از ستمش زندگانىام
اى شوخ چشم ! لعبت افسونگر زمان * تا كى خدنگ ناوك مژگان چشانىام ؟
دانى كه در قفاى تو از پا فتادهام * دنبال خويش تا به كجا مىدوانىام ؟
از كُنج آشيان شدهام دربهدر بگو * اكنون كجا به طرّهء مويت كشانىام ؟
ترسم كه عاقب پروبالم به خون كشد * اين درد غربت و غم بىخانمانىام
« ساكت » گسسته رشتهء الفت به غير تو * اى عشق آتشين ! به كجا مىكشانىام ؟