براى مقدم او گوهرى بهتر ازين نبود * كه اشك شوق مىبارد دو چشم اشكبار من
نمىدانم كجا بگرفته جا آن سر و سالارم * نمىدانم چرا پنهان شده آن شهريار من
الا اى شاه مهرويان ز پشت پرده بيرون شو * كه بردى از كف من طاقت و صبر و قرار من
« رضائى » سرو را در آتش عشق تو مىسوزد * ترحم خسروا بر اين دل اميدوار من
ماجرا
خسروا بنما نگاهى زير پاى خويش را * تا ببينى بر سر راهت گداى خويش را
سوختم آتش گرفتم فانى راهت شدم * تا بگيرم از فناى تو بقاى خويش را
من كه از دورى تو بيمار و رنجورم بيا * از تو مىخواهم طبيبا من شفاى خويش را
بر سر راهت نشستم روز و شب در انتظار * تا بعالم من كنم ثابت وفاى خويش را
سر نهم بر خاك پايت تا كه جان دارم بتن * تو مكن امساك از من خاكپاى خويش را
نيست يك اهل دلى تا درد خود گويم به او * غير تو با كى بگويم ماجراى خويش را
رخ مپوشان از من دلدادهاى دلدار من * خسروا منما دريغ از من لقاى خويش را
تا « رضائى » زنده باشد از تو مىگويد سخن * مىكند تقديم تو مدح و ثناى خويش را
چشم بد دور
مُهر از در خمخانهى حق باز كردند * مىخوارگان مىخوارگى آغاز كردند
مستان همه در آسمان پرواز كردند * آنجا تمامى عشق خود ابراز كردند
از جام وحدت هركدامى سر كشيدند * آنگه رخ دلدار را بىپرده ديدند