فغان
سخن ز دورى و هجر تو بر زبان دارم * ولى پر از غم و چشمان خونفشان دارم
چو هست صورت همچون گل شكفتهء تو * چه احتياج به گلهاى بوستان دارم
اگر به طرف چمن بىرخت روانه شوم * هزار طعنه ز فرياد بلبلان دارم
ز من مپرس كه چونم به شام هجرانت * كه از فراق تو تا صبح ، الامان دارم
ز تاب هجر تو جان سوزد و رقيبانم * گمان برند كه خود يار مهربان دارم
ز سستمهرى گيتى كجا شوم دلتنگ * كه دل به بند نگاريست تا كه جان دارم
چو عندليب دل از دست دادهاى « ناهيد » * به ياد گلشن رويش بسى فغان دارم
شب من
نبود چو ماه رويت ، شب من دراز باشد * تو اگر بهسويم آيى ، درِ صبح باز باشد
همه مست فكر و ذكرم ، كه سفر كنم به سويت * به كجا رود دل من ، كه اسيرِ باز باشد
به هواى ميهنم كوته اگر شدهست عمرم * چه كنم كه چارهاى نيست ، سخن دراز باشد
بجز از خدا كه باشد كه رسد به درد « ناهيد » * همه دم مرا بدان سوى ، رخِ نياز باشد
قبلهء من
سالها شد كه دلم شيفتهء روى تو بود * سرم از وجد و شعف خاك سر كوى تو بود
از خيال تو نمىرفت نظر جاى دگر * مست از روى تو و رنگ تو و بوى تو بود
عشق سركش كه دمى در برم آرام نداشت * گشت آرام ولى رهزن او موى تو بود
نصف گيتى چو سفر كردم و بس گرديدم * باز اى قبلهء من روى و دلم سوى تو بود
اينهمه شهرت دنيا كه نصيبم گرديد * همه در پرتو عشق رخ دلجوى تو بود
هر زمانى كه نظر سوى گلستان كردم * منظر ديدهء من طاق دو ابروى تو بود
محفلى ساخته دارم ز اساتيد سخن * طبع « ناهيد » خوش از لعل سخنگوى تو بود