آن دلارامى كه مىگيرد دل ما را به بازى * گر ز احوال دل ما باخبر مىشد چه مىشد ؟
« موسوى » آيا اگر لبهاى خشكم گاهگاهى * از شراب لعل آن گلچهره تر مىشد چه مىشد ؟
به اميد خدا
حيف كز دنياى فانى بىخبر خواهيم رفت * گرچه از چنگ غم و محنت بدر خواهيم رفت
پايبند خانهء ناپايداريم از چه روى * ما كه آگاهيم از اينجا بىخبر خواهيم رفت
از تهيدستى نمىناليم كز اين پرتگاه * چون سبكباريم ما آسودهتر خواهيم رفت
چون نيازرديم از خود خاطرى در روزگار * زين جهان آسوده از خوف و خطر خواهيم رفت
گر نخواهيم از دلوجان خير ابناى بشر * با چه امّيدى بر خير البشر خواهيم رفت ؟
رنج بار زندگى افكند چون ما را ز پاى * راه ملك نيستى را خود به سر خواهيم رفت
گر تهى باشد دل از مهر على و آل او * با كدامين توشه سوى اين سفر خواهيم رفت ؟
شيخ و زاهد با اميد مزد طاعت مىروند * ما به امّيد خدا زين رهگذر خواهيم رفت
پيرو شعر « اميرم » « 1 » « موسوى » آنجا كه گفت * « همرهان رفتند و ما هم براثر خواهيم رفت »
هامش
( 1 ) - امير ، مقصود اميرى فيروزكوهى است .