سخن شيوا
سخن به كام دل آدمى چو انشا شد * بر آن نشانهء وجد و طرب هويدا شد
كمال نفس سخنگو در آن پديد آمد * علامت علم شعر سخته پيدا شد
بدانچه مايهء لذّت شود خودى آراست * از آنچه راه به نقصان برد مبرّا شد
بيان حال دل شعر و شور شاعر كرد * به اصطلاح سخن شعر نغز شيوا شد
ميان خالق و مخلوق و خلق ، جسر سخن * چو خطّ ربط زمين و زمانه بر پا شد
فرشته منظرى از آسمان پديد آمد * شريك فكر محيط بلندبالا شد
سخنوران را مانند دوستان خدا * رفيق راه سفر سوى عرش اعلى شد
همانكه قفل در آسمان بسته گشود * كليد باغ بهشت و درخت طوبى شد
سخن كه مايهء آسايش روانها بود * ميان جان و تن اينك انيس تنها شد
بر اوج موج سخن در فراخناى زمين * « محيط » خسته و فرسود غرق دريا شد
سخنورى كه كلامش پيام الهام است * رسول فلسفهء زندگى چو بودا شد
ماجراى زندگى
كيست آنكو نيست چون من مبتلاى زندگى * در فشار رنج و غم درد آشناى زندگى
مشكلات خويش را تنها تحمّل مىكند * هركه آسان بنگرد بر ماجراى زندگى
سر ببارد در مسير پيك دژگام اجل * چون نوازد زنگ در بر غمسراى زندگى
مرگ را در پيش رو چون پرده آويزد همى * آن كه خورده مىسپارد پا به پاى زندگى
لذّت شهد تمتّع را ز دلها برده است * مرده جانى كو شده رمز آشناى زندگى
وحشت پرواز كركس بر فراز كوهسار * برگرفت از فرق سر فرّ هماى زندگى
چون به سود تن زيان جان فراهم مىشود * نقد جان را دادهايم اندر بهار زندگى
از « فنا » اين نكته را در ياد خود دارد « بقا » « 1 » * در فناى خويشتن جستم بقاى زندگى
تا « محيط » از درد بىدرمان به جان آمد ، بگو : * كز شراب ارغوان جويد دواى زندگى
هامش
( 1 ) - « فنا » تخلص پدر شاعر مرحوم سيد ابراهيم طباطبايى ، و « بقا » تخلص شاعر محيط طباطبايى در آغاز جوانى بوده است .