عظمت مقام سخن
چو زلف شب تيره شد مشكساى * گزيدم به خلوتگه انس جاى
در انديشه كاين گوهر نطقزاى * كه در ما پديد آوريدش خداى
چو نورى ز قدرت بر آن تافته * كه ره بر سخنپرورى يافته
جهان خرّم از نغز كالاى او * روان سرخوش از جام صهباى او
بلى ، آدمى از سخن آدمىست * سخن ، آيت روشن مردميست
هرآنكس كه دُرّ سخن را نسفت * نشايد ورا آدميزاد گفت
اگر در سخن گوهرافشان نبود * بر او نام والاى انسان نبود
سخن را بس اين جايگاه و جلال * كه نامش گذراند سِحر حلال
بسا كس كه آويزهء دار بود * و يا زير شمشير بتّار بود
در آخر سخن را چو بنياد كرد * سخن از چنان بندش آزاد كرد
چو آزاد شد از سخندانىاش * روا باشد آن را هنرخوانىاش
سخن باشد آويز گوش هنر * گرانسنگتر باشد از هر گهر
نديدم به دور سپهر كهن * فروزندهتر اخترى از سخن