بر گرد لبش خطى چو ريحان * خضر است و كنار آب حيوان
خطش كه دميده گرد رخسار * مانند بنفشه است و گلزار
تا بر گل تازه مشك تر ريخت * صد فتنه ز هر طرف برانگيخت
آن گوى ذقن كسى كه ديده * چون گوى دمى نيارميده
صد ره پى گوى آن زنخدان * پشت مه بدرگشته چوگان
اين قطعه نيز از اوست :
شكر خدا كه مدح على شيوهء من است * ز آنها نيم كه قطعه پى چر نوشتهاند
خواجو نيم كه روزى امسالهء مرا * گويم كه بر ولايت حيدر نوشتهاند
يا حيرتى كه گفته مرا روزى اين زمان * سى سال شد كه بر شه صفدر نوشتهاند
نشناختند ذات على را به واجبى * ز آن نقلهاى سست به دفتر نوشتهاند
خوان عليست عالم و رزق تمام خلق * بر خوان لطف شاه مقرر نوشتهاند
( تحفهء سامى ، ص 310 - هفت اقليم ، ج 3 ، ص 247 - 248 - صبح گلشن ، ص 281 - دانشمندان آذربايجان ، ص 272 - 273 - ريحانة الادب ، ج 3 ، ص 76 )
عزمى تبريزى
سلطان محمد از نيكان اواخر سدهء دهم و اوايل سدهء يازدهم هجرى قمرى تبريز بود قدرت شاعرى و قوت سخنورى و درستى اعتقاد او از قصايدش كه اكثر بر نعت حضرت رسول اكرم و مدح حضرات معصومين است معلوم مىشود . اوقات به تجارت و مسافرت مىگذرانيده و به سال 1010 در چهلسالگى وفات يافته است .
( دانشمندان آذربايجان ، ص 274 )
عزيز تبريزى
ميرزا يوسف از موزونان سدهء دوازدهم تبريز بوده اين رباعى از اوست :
از بادهء ناب گشتهام مست و خراب * فارغ ز غم عالم و در عالم آب