تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
اهالى سمنان و استدعاى طلبه و اصحاب از هزار جريب ببلدهء سمنان رفته ، مباشر امر قضاى آنجا شده امر مزبور بضميمهء شغل تدريس بجناب او تعلق يافت . با وجود مراتب فضيلت و دانش طبع شريفش همواره بصحبت شعرا و سخن‌طرازان ميل داشته ، گاهى بر سبيل تفنن شعر گفتى ، لهذا مطلعى و چند بيتى از نوادر خاطر آن دانشور درين سفينه مرقوم شد ؛
بجان رسيد دل از محنت جهان ما را * اجل كجاست كه منّت نهد بجان ما را
*
بگفتم تيغ كين بردار و اول قتل هادى كن * بخنده گفت در عاشق‌كشى هادى نمىخواهم « 1 »
ديگر : « ذكر احوال فصيح جرجانى ، شاعرى خوش‌گفتار و فصيحى بلاغت آثارست . نكته طرازى بلاغت‌گستر و سخن‌گوئى فصاحت‌پرورست ، از جملهء ملتزمان ركاب امير عنصر المعالى كيكاوس بن اسكندر قابوس بود ، آورده‌اند كه قصهء وامق و عذرا را بقيد نظم آورده ، الحق زيبا و نيكو گفته است ، بيتى از آن داستان و اشعار را به مثل اينكه مشتى نمونهء خروارست ، در اين مقام اظهار نموديم كه مولانا بيان حالات خويش و ذكر دولت قابوس كرده ، در مقام تأسف گويد :
چه فرخ وجودى كه از همّتش * بميرد بپاى ولىنعمتش
و اين چند بيت نيز از زادهء خاطر اوست :
خيالست اينكه بيرون از سرم خواهد شدن عشقت * سرم اندر سر اين كار خواهد شد چه پندارى دل آزرده‌ام اكنون كه پابست جنابت شد * چه خواهد شد گرش اى سنگدل چندين نيازارى
هامش
( 1 ) - هيچ اشارتى درين ترجمه بعصر و زمان شاعر نشده است ، بعلاوه شعر او تخلص هادى دارد ، و بنده امير صفائى هزارجريبى هادى تخلص را نمىشناسم .