سپاسرانى و ستايشخوانى كرده ، چامه و چكامهء بسيار گفته بودند ، و آنها چونان دل نگارنده پريشان بود ، او نيز خواست تا از آنها گنجينهيى سازد ، و آن سخنان سنجيده را از پراكندگى روى در پيوستگى آرد ، بىزبان بازى خوب و نيكو نوشته است ، و گل و خشت آن كاخ با نيرنگ و نگار را بمشك و عنبر سرشته است . اكنون كه انگشتر جمشيدى دگرباره در انگشت ، و پشت زمين و روى جهان از راى خديو كشورآرا فروزانست ، و ديوان راهزن از بيم تيغ خونچكان شهريار جهاندار ( - ناصر الدّين شاه قاجار ) گريزانند ، خداوند بندهپرور روشن روان چراغعلى خان را كه بارها در كارها و آرايش كشورها آزموده ، فرمودند كه روى سپاهان را چون راى خود روشنى دهد ، و درها از مهر بر چهر مردم آن سامان گشايد ، پاس بزرگمنشىها و پاكيزهروشىهاى او را سخنسنجان هنريار از هر گوشه و كنار چامها و چكامها آورده نوازشات ( ! ) بردند ، او نيز چون با دانش و بينش و سرآمد دانايان كشور آفرينش است ، خامهوار سپاس و ستايش آن فروزان چراغ را بسر شتافت ، و پرتوها از مهر سپهر بزرگى و مردمى بر كاخ هستيش تافت ، اين چكامه و چامهء شهدآگين را گفته نوازشات ( ! ) گوناگون يافت ، و چون گنجينهنگاران روزگار كه همه باهوش و هنگ و داراى دانش و فرهنگ بودهاند ، چونان فرهنگ به زبان تازى و پارسى درهم و برهم روزنامه نوشتهاند ، نگارندهء روشن - نامه خواست به زبان پارسى يكلخت ، خديو سخن را بر تخت نشاند ، تا بديگر روزنامها انباز نيايد ، و جفت گفت ديگر سخنگستران نشده ، روشن آفتاب بتيره گل نيندايد ، بارى فرهنگ از سخنان سردسرايان خنك انديشه ، و خنكگرايان سرد پيشه ، گنجينهيى فراهم كرده يخچاليّهاش نام نهاده ، درهاى شادمانى بر روى خواننده و شنونده گشاده است ، اگرچه نگارنده برآنست كه گفتههاى پريشان و پراگندهء او از ديگر ژاژسرايان سردترست ، و در خنكى خود فرهنگ از ديگر كمسنگان بىفرهنگ بر سر ، آرى تا نهاد كسى به اينگونه سخنان بىآغاز و انجام نزديك نباشد يخچاليّه نتواند فراهم نمود » .
تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 190
مساهمون: أحمد گلچين معانى
ص١٩٠