منم آن شكار زخمى كه فتادهام ببندت * اگرم ز پا درآرى نكشم سر از كمندت
* * *
ساقى عرق بجاى مى ناب مىدهد * من مستحق آتشم ، او آب مىدهد
* * *
باده خواه و بكش اى خواجه چه صافى و چه درد * از غم بيهده خوردن چه ثمر خواهى برد
* * *
دل اگر شاد بود ، خانه چه دوزخ چه بهشت * رنج اگر دور ز تن ، جامه چه پشمينه چه برد
بارى از زلف بتى ، تابى اگر بايد ديد * بارى از ماهرخى ، بارى اگر بايد برد
تا توان كاست غم از دل ز چه جان بايد كاست * تا توان خورد مى ، از بهر چه دل بايد خورد
* * *
هر چشمهء شيرين كه از آن آب برآيد * اىكاش شود تلخ و مى ناب برآيد
* * *
آهى ز غم تو مىكشم ، آه * در آهم اگر اثر نباشد
* * *
چشم تو و چشمهاى مردم * يك خفته و صدهزار بيدار
در ميان تذكرهنويسان عصرى صاحب مجمع الفصحا ترجمهء او را از همه دقيقتر و مفصلتر آورده است ، رك : مجمع 1 : 31 - 43 .