در ركاب مستطاب از مأمورين سفر بودم ، بعد از اينكه سركار پادشاهى مؤسسين اساس فتنه را سياست فرمودند ، و در امر آن مملكت قرارى دادند ، يوسف خان سپهدار را با كلّ نوكر عراقى و بعضى از جانبازان مازندرانى و استرآبادى ابوابجمع اين گمنام نموده مأمور بتوقف در آن مملكت فرمودند و نظم طوائف بختيارى را هم مرجوع به اين گمنام داشتند ، اكنون كه سنهء 1245 است روزگارم بدين منوال مىگذرد ، به قدر امكان در آن شهر به جهت تماشاى دوستان بناهاى عاليه از باغات و عمارات و تكايا و حمامها بنا گذاردهام كه هركه صفاى آنها را بيند خواهد دانست . بعد از فراغت از انجام خدمات ديوان و امورات مسلمانان گاهى خيال نظمى مىكردم ، ولى به جهت بىقابليّتى هرگز خيال ضبط و تدوين آنها را نمىنمودم ، تا اينكه روزى از روزها يكى از دوستان خواهش نمود كه براى خاطر من هرچه از اشعارت باقيمانده است بنويسان و از براى من بفرست . بعد ازين كيفيت بخاطرم چنين رسيد كه بناى تأليفى گذارم كه مشتمل بر اشعار سلاطين قديم و بعضى از اشعار شاهنشاه جماقتدار و برادران و برادرزادگان عظامم باشد و بعض ديگر هم از تشبيهات كه به جهت شعرا به كار آيد در آن مذكور شود ، و در آخر آن تأليف اشعار خود را بدون انتخاب از خوب و بد آنچه در دستست ضبط نمايم كه اگر كسى را ميل بديدن و شنيدن آنها باشد بسليقهء خود انتخاب كرده مطالعه نمايد .
كلّ اشعار اين بىبضاعت همينست كه درين تذكره نوشته مىشود ، امّيد كه ارباب كمال بعد از مطالعهء آن چشم از معايب اشعار اين بىبضاعت پوشيده و در تكذيب آن نكوشند ، و اين گمنام را بدعاى خيرى شاد فرمايند بعون اللّه تعالى » ( ترجمه بدون شعرست ) .
« بزم خاقان ص 62 - 63 نسخهء شماره 894 مجلس »
از اشعار اوست :
جز يك نظر به دو نتوانم ، از آنكه نيست * امكان بازگشتن از آن رخ نگاه را
* * *