لظلت رقاب الناس خاضعة لنا * سجود اعلى اقدامنا بالجماجم
و ظالم نام نياى اوست و قصيدهء بائيّهء او در مدح وليد بن يزيد از بهترين قصائد اوست و در آن قصيده در وصف شب گفته است :
و ليلة ذات اهوال كواكبها * مثل القناديل فيها الزيت و اللهب
قد جبتها جوب ذى المقراض ممطرة * إذا استوى مغفلات البيد و الحدب
و در سال 149 در خلافت منصور از دنيا رفت .
ميانجى :
منسوب است به ميانج معرّب ميانه و آن قصبهاى است معروف ميان زنجان و تبريز و ازآنجاست ابو الفضائل عبد اللّه بن محمّد ميانجى ملقّب به عين القضات . وى در اصل از مردم ميانه بود و در همدان اقامت گزيد و در آن شهر منصب قضا داشت .
خاطرش به تصوّف گراييد و شيخ احمد غزّالى به تربيت او همّت گماشت و او را به راه تصوّف كشانيد و رسالهء سوانح العشّاق را براى او تصنيف كرد .
و به نظر مىرسد كه عين القضات چنان مجذوب شده بود كه ديگر در اظهار مطالبى كه در نظر علماى ظاهر كفر است تقيّه نمىكرد و سخنانى را كه نبايد بر زبان آرد و يا به رشتهء تصنيف كشد بر زبان آورد و به رشته كشيد يعنى انا الحق گفت .
علماى ظاهر او را تكفير كردند و قوام الدّين ابو القاسم درگزينى وزير سلطان سنجر فرمان داد تا پوست بدنش را كندند و بر در سراى مدرسهاى در همدان كه در آنجا تدريس مىكرد او را به دار آويختند و اين واقعه در سال 533 اتفاق افتاد .
عين القضات خود آن واقعه را پيشبينى كرد و صريحتر بگويم كه بر خود زمينهء قتل فجيع خود را فراهم كرد و در كتاب تمهيدات نوشت كه : « بعضى از سالكان اين راه در مقام بىهوشى گمان بردهاند كه مساوى الطرفين شدهاند چون صفرا غالب بود زنّار بستند و اناالحقگويان بر دار فنا برآمدند ؛ بعضى طعمهء شمشير شدند و بعضى را سوختند و با فقير نيز همين آش در كاسه است و من خود از خدا خواستهام دريغا كى باشد و كى » . و هم اين رباعى را گفت :
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهايم * و آن هم به سه چيز كمبها خواستهايم
گر دوست چنين كند كه ما خواستهايم * ما آتش و نفط و بوريا خواستهايم
و رضا قلى خان هدايت در رياض العارفين گفته :
« ازآنپس كه او را بر دار آويختند جسدش را به زير آوردند و در بورياى آلوده به نفط پيچيدند و سوختند » . و عين القضات چندين كتاب به فارسى تصنيف كرد از جمله : زبدة الحقائق ( كه به تمهيدات معروف است ) و كتاب لوايح و كتاب تبيينات و از نظم عارفانهء اوست :
در انجمنى نشسته ديدم دوشش * نتوانستم گرفت در آغوشش
صد بوسه زدم به زلف عنبر بويش * يعنى كه حديث مىكنم در گوشش
* * *
اى برده دلم به غمزه جان نيز ببر * بردى دلوجان نام و نشان نيز ببر
گر هيچ اثر نماند از من به جهان * تأخير روا مدار آن نيز ببر
ميبذى : منسوب است به ميبذ معرّب ميبد بر وزن مىخوش نام قريهاى قرب اردكان يزد و از آن قريه است قاضى مير حسين بن معين الدّين ميبدى از اعاظم حكيمان و دانشمندان . وى از ميبد به شيراز