در راه متوجه شدم كه هر دو نگهبانم با خواندن كتاب من
شيعه شده اند ، از اين تصادف جالب خيلى خنديديم وأصلا در
طول راه خسته نشديم ، به هر حال تا آنجا كه ممكن بود كتابها را
جمع آورى كرده ، افراد به مركز پليس فرا خوانده شدند .
با آقاى والى ملاقاة كردم به من گفت : مرا از شما خيلى
ترسانده بودند ومىگفتند يك شيعه افراطى است كه از سوى
" خمينى " تغذيه مىشود ، چرا يك نسخه از آن كتاب را به خود من
اهدا نكردى تا مسأله اى پيش نيايد ، ولى الآن ديگر از قدرت ما
خارج شده ، در دست دادگاه قرار گرفته است ، تا ببينيم آنها چه
مىكنند ؟
در اين بين تمامى افرادى كه مورد بازجوئى قرار گرفته اند
درباره من جز خير نگفتند .
در دادگاه هم با دادستان گفتگو كردم واز اينكه سفر يك
هفته اى من يك ماه به طول انجاميده وزن وبچه أم در " پاريس " تنها
مانده اند اظهار ناراحتى كردم أو گفت : اكنون يك سوم كتاب را
خوانده أم إن شاء الله امشب آن را به پايان مىبرم تا فردا حكم كنم .
فردا در ساعت مقرر رفتم ديدم دادستان دم در ايستاده مرا در
آغوش گرفت وبا احترام فوق العادة گفت :
" جناب دكتر هر چه در اين كتاب آمده مورد تصديق من
است ومن به همه اش ايمان دارم " .
أشك شوق از ديدگانم جارى شد ، آنچه را مىشنيدم باور
نمىكردم .
سپس گفت : بفرما ! اكنون حكمت را مىنويسم ، اگر ميليونها
چكيده انديشه ها ( فارسي ) — صفحة 199
مساهمون: محمد التيجاني السماوي
ص١٩٩