خديجه سلطان اشعار ذيل است .
من ساقيم و شراب حاضر * اى عاشق تشنه آب حاضر
آب است شراب پيش لعلم * هان لعل من و شراب حاضر
با حسن من آفتاب هيچ است * اينك من و آفتاب حاضر
گفتى سخنم خوش است يا بد * گر فهم كنى جواب حاضر
منها
افسانه در دمن اگر گوش كنى * از ليلى و داستانش فراموش كنى
ور قصهء عشق ابن عمم شنوى * مجنون و حكايتش فراموش كنى
و در آخر عدهاى از ابياتش اين جمله را نوشته ( تحريرا فى شهر الفراق و سنة الاشتياق آه از فراق آه از فراق ) و از كلماتش ظاهر است كه همچنانكه پسر عمويش واله عاشق او بوده او نيز نسبت به پسر عمويش عشق مفرط داشته و معاشقه از طرفين بوده است و بسيارى از اشعار پسر عمويش واله را مىنگارد به جهت عشق و علاقهاى كه به او داشته از آن جمله است .
دارم سخنى نهان و مىگويم فاش * گو سينه بزن زاهد و رخساره خراش
يارى كه به هيچ جا همه عمر نديد * باللّه كه من بديدم اندر همه جاش
واله همه عمر در تبوتاب بزيست * گويم به تو كاين همه تبوتاب ز چيست
در عشق تواش سر كه نمىبايد هست * در راه تواش پاى كه مىبايد نيست
زاهد نكنم خداى ناديده سجود * بنماى به من اگر توانيش نمود
يا اينكه بمال ديدهء احول خويش * تا من به تو بنمايمش اى گبر عنود
نه هركه كرد على نام حيدرى داند * نه هركه گشت محمد پيمبرى داند
نه هر صحابه شود ز اهل بيت چون سلمان * نه هركه روى نبى ديد بوذرى داند
نه هركه تكيه كند برو سادهء دولت * طريق سرورى و رسم مهترى داند
نه هر نهال كه افراخت قد به طرف چمن * چو سرو قامت يارم صنوبرى داند
نه هركه زلف و خطوخال باشدش واله * طريق يارى و آئين دلبرى داند