شد كه بخواند مردم را به راه رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد پيوسته نور او درخشان گردد و نام او محمد باشد و گويا مىبينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و يار او باشد و در حسب و نسب به او نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند دلير باشد در معركها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام او است امير المؤمنين على آه آه از روزى كه او را ببينم و زهى مصيبت مرا از وقتى كه با او در يكسو نشينم
پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت هيهات جزع كردن چه سود بخشد در امرى كه البتّه آمدنى است سوگند مىخورم بآفرينندهء شمس و قمر و آنكه بسوى اوست بازگشت بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه بشما گفته است از خبر فصيح پس نظر تند بسوى ابو طالب و عبد اللّه افكند و عبد اللّه را پيشتر ديده بود و مىشناخت زيراكه عبد اللّه در سالى با پدرش عبد المطلب بيمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را به عقد خود درآورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوى لقاى كريم او دل از دست داد و كيسهء زرى برگرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبد اللّه شتافت و سلام و تحيت كرد و پرسيد كه تو از كدام قبيله مىباشى از قبايل عرب كه از تو خوشروتر هرگز نديدهام گفت منم عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم ابن عبد مناف سيد اشراف و اطعامكنندهء اضياف
زرقا گفت اى سيد من آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن به تو بدهم عبد اللّه گفت دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نمىدانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم و شمشير خود را از غلاف كشيد و بر او حمله كرد زرقاء گريخت و خايب برگشت به منزل خود
در آن حال عبد المطلب وارد شد و شمشير برهنه در دست عبد اللّه بديد سبب سؤال كرد عبد اللّه قضيه زرقاء را بعرض رسانيد عبد المطلب گفت اى فرزند آن زن كه
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 311
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٣١١