اترنيتا ( سيم ) نتى تيسراي ( چهارم ) فراوارنش ( پنجم ) نارتياي ( ششم ) چتراتحماي ( هفتم ) وهيازداد ( هشتم ) ارقها ( نهم ) فراداي ( دهم ) سارقها ساكان اين جمله با تمثال داريوش يازده باشد وآن لوحها كه بر سنگ بردهاند وبر آن خطها مرقوم داشتهاند قصّه داريوش است كه بعد از فتح بابل وبرانداختن خاندان بختنصر برين يازده تن غلبه جسته وايشان را أسير فرمان وعرضه شمشير بر آن ساخته .
اكنون باسر قصه شيرين آئيم از پس انكه خسرو وفرزندان أو مقتول گشت وسه ماه از آن واقعه برگذشت شيروى كسى به نزد شيرين فرستاد وپيام داد كه اكنون خسرو از جهان بشد بسراي من درآى وبانوي بزرگ باش ومرا شوي كن شيرين گفت تا شصت تن از بزرگان مملكت نزد تو انجمن نشوند من به نزديك تو حاضر نشوم شيروى ناچار صناديد قوم را فرآهم كرد وشيرين بيامد ودر پس پرده بنشست شيروى گفت اكنون كه خسرو از جهان برفت روا باشد كه مرا شوهر كنى وبانوى سراى من باشى شيرين گفت بدان شرط سر بدين فرمان در ارم كه هرچه خواسته ومال كه مرا بوده بازدهى وآن سيصد تن بنده كه زرخريدان منند مرا سپارى وآنگاه أجازت دهى كه سر دخمه خسرو را گشاده وأو را وداع گفته بازآيم پس به كنار تو خواهم بود شيروى اين جمله را پذيرفت وشيرين بسراي خويش بازآمد وآن مال وبندگان را بگرفت وجمله آن زر وخواسته را بمساكين ودرويشان عطا كرد وبهره بداد تا از بهر خسرو رباطي كنند وآن بندگان را به جملگى آزاد ساخت آنگاه بيامد وسر دخمه خسرو را برگشود وروى بر چهره خسرو نهاد ومقدارى زهر كه با خود داشت بنوشيد پس برخواسته پشت بر ديوار نهاد وبمرد مردمان را آن حال سخت شگفت آمد وهمچنان سر آن دخمه را استوار كردند وبر فتند وبا شيروى بگفتند .
تراجم أعلام النساء — صفحة 230
مساهمون: الشيخ محمد حسين الأعلمي
ص٢٣٠