هامش
-به تماشاى زر وزيور خود باز مدار * كه هوسها بدل افتد ز نگاه نظرت
پس نگه دار نظر را ونگه دار هوس * كه همين بوالهوسى افكند اندر خطرت
ز آنكه از بهر زر وزيور بايد زر وسيم * ترسم عصمت برود در طلب سيم وزرت
بهترين زينت دختر نه مگر عصمت أو است * خود تو دانى چه بگويم من از اين بيشترت
اى پرىروى بنه چادر عفت بسرت * وى سيهموى مردان پردهء عصمت ز برت
مشنو صحبت هر بىخرد ونادان را * مده از دست به آسانى يكتاگهرت
حال خواهند كه بىپرده خرامان گردى * بعد گيرند در آغوش بهر رهگذرت
همچو گل باز مكن غنچهات اى مايهء ناز * كه خزان آيد وريزد همهء برك برت
حاليا بكرى وپاكى ومنزه چون گل * واي از آن روز نمايند بنوع دگرت
حذرت باد از اين جامعهء شهوتران * كه بتعقيب تو آيند روان بر اثرت
رخ بپوشان ونينديش ز تبليغ كسان * نخورى گول فريبنده كند در بدرت
منهى پا به خيابان ومرو راه مخوف * ز خيابان وخيابانى بادا حذرت
ظاهر آرائى وآرايش مردم منگر * به خطا توى شلوار نباشد نظرت --