اقتدار نيافته باشد بر نضج او بلكه دفع كرده باشد آن را منقطع ساخته نيز حادث مىشود ، لهذا ميگويد كه اين نوع سويقى نزد من نسبت به صفائح قليل الرداءة است .
و قال البقراط : من كان له حمى و كان يرسب في بوله شيء شبيه بالسويق الجريش فذلك يدل على أن مرضه يطول و صاحب ذخيره نوشته : هرگاه سويقى همچون دانههاى ارزن باشد سبب آن گدازش و رندش رگها بود و همچون رندش سوهان باشد از گدازش و رندش استخوانها مىباشد و سپيد و سنگين باشد يا اغبر .
و محمد زكريا گويد : اين نمىتواند شد بهر آن كه هر رگ و استخوان سختتر از گوشت وى است و قوت و حرارت اگر بدان حد باشد كه رگ و استخوان را بگدازد پس گوشت دل بگداختن اولىتر بود از اينها و چون حرارت به آن حد رسد كه گوشت دل بگدازد مرگ پيش از گداختن دل افتد .
أما اللحمي فسببه سبب الكرسني اما رسوب لحمى سبب او سبب كرسنى است .
پوشيده نماند كه رسوب لحمى اگرچه در حمرت با كرسنى مشاركت دارد ليكن در شكل مفارق است ، زيرا كه صفو مقدار كرسنى قريب به استدرات مىباشد به خلاف لحمى كه چنين نبود
[ در بيان حدوث رسوب كرسنى ]
و حدوث اين رسوب نيز از دو وجه بيرون نيست :
يكى آن كه از اعضا آيد اصلى باشند يا غير آن .
دوم آن كه از رطوبات برآيد .
اما از اعضاى اصلى آنچه عامل آن است كه رسوب مذكور از وى تولد كند كليه و كبد است لا غير و وجهش آن است كه در كرسنى گذشت و از اعضاى غير اصلى قابل تكوّن اين رسوب چيزى است كه قريب العهد به تكوّن باشد و نزد وقوع ذوبان در آن مستخرج گردد با بول ، به خلاف لحم بسته كه هرگاه در وى واقع شود چيزى كه موجب اينچنين رسوب بود اندفاى اجزاى منفصلهء وى اكثر به طرف خارج بدن مىباشد لأنه أقرب .
و معلوم شده كه شحم نيز قابل تولد رسوب مذكور نيست بليانيته في اللون .
و پوشيده نماند كه از رطوبات به جز خون شائستگى احداث اين رسوب ندارد آن هم به شرطى كه در كبد محترق شود .
و وجه عدم حدوث رسوب لحمى از رطوبات ديگر و از خون نيز اگر در غير كبد محترق شود از آنچه در كرسنى گذشت هويدا است .
و بدانند كه تولد رسوب لحمى از كليه بيشتر است بنا بر قرب مسافت كه مفضى به تصغير نمىگردد ، زيرا كه آنچه از جگر بود يا از خون موصوف در اكثر امر صغير كرسنى مىبود به واسطهء قبول تفتّت در مسافت طويله .
و أما الدسمى فيدل على الذوبان اما رسوب دسمى پس دلالت مىكند بر گدازش اعضاى غير اصلى كه لحم و شحم و سمين است .
بدانند كه در بدن جز اين سه عضو عضوى قابل آن نيست كه رسوب مذكور از وى متولد شود و طريق حصولش چنان است كه قدرى از جرم اينها مىگدازد و با بول در مثانه مىآيد و در اينجا بعد خروج در قاروره باز منجمد مىگردد بعد مفارقت حرارت بدنيه و متميز از مائيت مىنمايد ، چه اگر منعقد نشود از مائيت جدا محسوس نگردد آن را رسوب نگويند بل وسومت و دهنيت نامند .
پوشيده نماند كه ذوبان شحم سهلتر است از ذوبان لحم ، زيرا كه لحم بنا بر صلابت نمىگدازد مگر از سبب قوى و فرق در ذوبان لحم و غير آن كه سمين و شحم باشد آن است كه ذوبان لحمى مائل به صفرت و بريق مىباشد نسبت به ذوبان شحمى و سمينى و شبيه مىشود به روغن زيت يا به ماء ذهب ، لهذا گفتهاند كه رسوب شحمى كه مشابه به زيت بود نشان شدت ذوبان است و ذلك إنما يكون من ذوبان اللحم و هو لا يذوب إلا بسبب قوي .
اما ذوبان شحمى و سمينى يك چيزى است تفارق ندارد .
فائده [ بيان ذوبان كثير المقدار ]
ذوبان كه كثير المقدار بود لا محاله از مكان قريب باشد ، زيرا كه آنچه از اعضاى بعيد در اعضاى بول آيد اگرچه در اصل كثير بود ليكن به واسطه متفرق شدن در بدن در مسافت طويله با بول برنمىآيد مگر اندكتر .
و ايضا رسوب دسمى كه بزرگ بود از عضو