كثرت بول در سرما از اين قبيل است و وجود سبب و تكاثف جلد بر اين گواهى دهد .
سوم آن كه سكون مفرط اتفاق افتد و بدان سبب رطوبات به تحليل نروند و افزون شوند و برآيند و وجود سبب نيز بر آن دلالت كند .
چهارم آن كه ذوبان در رطوبات افتد و ماده با بول برآيد و اين يا در حميات محرقه پديد آيد يا در تپ دق .
پنجم آن كه فضول در بدن بيشتر متولد شوند پس طبيعت آنها را بر سبيل بحران دفع كند از راه بول و اين از آثار فزونى مواد معلوم شود و به جز روز بحران نيفتد .
ششم آن كه استعمال مدرّات كرده شود .
[ در بيان فرق ذوبانى با ساير اسباب ]
اكنون در ذوبانى و جز آن كليةً فرق بيان كنيم :
پوشيده نماند كه ضعف قوت روز به روز لازمهء ذوبانى است و كذا التهاب و اشتعال بدن و حدّت رائحه بول به خلاف ديگر اقسام كه معرا از اين علامات مىباشد .
و أما المعتدل بينهما فيدل على جري الأسباب على المجرى الطبيعي و اما بول معتدل در قلّت و كثرت دلالت مىكند بر جارى بودن اسباب بر مجراى طبيعى .
و أما الزبد فكثافته و طول بقائه يدلان على اللزوجة اما كف بول پس كثافت و دير ماندن او دلالت مىكند بر لزوجت و كثرته تدل على الريح الغليظ و بسيارى كف دلالت مىكند بر ريح غليظ .
و اكنون وجه تولد زبد مطلقا ذكر كنيم با ديگر فوائد متعلق آن :
[ در بيان وجه تولد زبد در بول ]
بدانند هرگاه با رطوبات سياله جسمى لطيف كه از شأن او تصعد است مختلط شود به حيثيتى كه ممكن نبود انفصال يكى از ديگر ، حادث مىگردد از آن زبد و اين چنين اختلاط مانع الانفصال نمىتواند شد مگر در صورتى كه بعد تصغر اجزا مختلط شده باشد و درپوشد رطوبت هر همهء آن جسم لطيف را و به نهجى محيط شود كه نه جسم مذكور آن رطوبت را خرق كرده منفصل تواند شد صاعداً و نه رطوبت مزبور آن جسم را خرق كرده منفصل تواند شد راسباً پس بالضرور جسم مزبور داخل رطوبت محصور بود و ذلك هو الزبد بلفظ مطلق .
ليكن در عرف اطبا آن را كه خُرد است به اسم زبد مخصوص مىدارند و آن را كه كلان است به اسم عُبُب و نفاخات مىخوانند .
و عُبُب به ضم عين مهمله و ضم موحده اولى است .
و جسم لطيف كه چون با رطوبات مىآميزد به طريق مسطور زبد از آن متكوّن مىشود .
و عام است كه آن جسم هوا باشد يا ريح يا روح مثال هر سه بيان كنيم :
اما آن كه از اختلاط رطوبت پديد آيد زبدى است كه در آب از موضع بلند ريزد و مجتمع شود و ظاهر مىشود .
و آن كه از اختلاط رطوبت يا ريح پديد آيد زبدى است كه در براز رقيق ذى قراقر بروز مىنمايد .
و آن كه از اختلاط رطوبت با روح پديد آيد زبدى است كه در دهن مخنوق ظاهر مىگردد .
و بنا بر آن كه از جرم ريه رطوبت مىگدازد و با روح كه مخترق شده به احتباس نفس مىآميزد و هو من علامات الموت .
و معلوم نمايند كه جسم لطيف كه چون به رطوبت مىآميزد و احداث زبد مىنمايد گاه باشد كه آن جسم متكوّن شود در رطوبت و نظيرش غليان رطوبات است ، پس اگر علت غليان حرارت ذاتى رطوبت بود مثال او غليان عصارات فواكه است بىسخونت خارجى و اگر حرارت خارجى بود مثال او طبخ رطوبات است به نار يا به شمس و در هر دو صورت زبد ظاهر مىگردد لا محاله .
اما زبد كه به مصروع حادث مىشود از اختلاط هواى خارج يا رطوبات واقع مىگردد به اين طريق كه از دماغ رطوبات سائل مىشود و با هواى متنشفه در مجرى مصادفت مىگذرد ، پس هواى مذكور رطوبات را برآمدن نمىدهد و در وى نفوذ مىنمايد و مختلط شده از مجموع زبد