اگر در طرف عضله است هَتك خوانند به فتح ها و سكون فوقانى و كاف .
و اگر در عرض وى است جَرّ نامند بفتح جيم و تشديد راى مهمله .
و اگر در طول وى است و در عدد كمتر و در غور بيشتر ايضا صَدع خوانند به فتح صاد مهمله و سكون دال مهمله و عين مهمله .
و اگر در طول است و كثير العدد و غائر و پراگنده فَسخ گويند به فتح فا و سكون سين مهمله و خاى معجمه .
و آنچه در عروق افتد وريد بود يا شريان اگر در عرض است قطع گويند و فصل نامند .
و اگر در طول است ايضا صدع خوانند .
و اگر به نوعى است كه دهنهاى رگ گشاده است ثَبق نامند به فتح موحده و سكون مثلثه و قاف .
و تفريق وريدى را مطلقا انفجار گويند و شريانى را ام الدم . و جمهور ام الدم آن را گويند كه شريان بشگافد و خون زير پوست جمع شود و عند الغمز باز گردد به شريان .
و آنچه در اغشيه و حجب افتد فَتق خوانند به فتح فا و سكون فوقانى و قاف .
و آنچه در غضروف افتد مطلقا رَض گويند به فتح راى مهمله و تشديد ضاد معجمه .
و گاه باشد كه بعض بر شكستن غضروف كسر نيز اطلاق كنند كما قالوا انكسار الاذن .
پس اگر تفرق قاسم شده است به سوى دو جز يا به سوى اجزاى كبار ايضا فسخ مىنامند .
و اگر قاسم شده به اجزاى صغار ايضا تفتّت خوانند .
و بعض رض را مخصوص به تفرق اجزاى صغار غضروف دارند .
و اين اسامى كه نظر به معنى مصدرى واقع است اگر فاعليت ملحوظ نمايند به صيغهء اسم فاعل خوانند هر جا كه لفظ مساعدت كند روا است چون ساحج و خاوش و كاسر و باسق و جز آن الفاظ ديگر .
تنبيه [ انواع تفرق الاتصال قحف ]
تفرق الاتصال كه در قحف يعنى استخوان سر افتد شَجّه بفتح شين معجمه و تشديد جيم و هاى موقوف و وى شش قسم است و هر قسمى به اسمى مخصوص :
يكى آن كه صداع آرد فقط و آن را صادعه گويند .
دوم آن كه كسر در استخوان راه يابد آن را هاشمه گويند .
سوم آن كه سپيدى استخوان نمايان شود و آن را واضحه نامند .
چهارم آن كه قدرى از استخوان بزدايد و آن را منقلبه خوانند .
پنجم شكستگى استخوان سر تا غشا كه مسمى به ام الدماغ است برسد ، يعنى بجز پوستى تنك بر دماغ حاجز نمانده باشد آن را مأمومه گويند .
ششم آن كه تا تجويف دماغ برسد و آن را جافيه خوانند .
و از آن كه به معنى اين الفاظ سته تحقيق آنها مىشود حاجت به ضبط حروف نبود .
انتباه [ انواع تفرق الاتصال در اعضاى مركب ]
اين همه كه ذكر شد اسامى تفرق الاتصال مختص به اعضاى مفرد بود و اما آنچه به مركب افتد همچون قطع اصبع و يد و مانند آن گاه باشد كه واقع شود ميان جزئين عضو مركب و يكى از ديگرى جدا گردد بىآنكه رسد تفرق الاتصال عضو متشابه الاجزا ، يعنى مفرد را و اين مسمى است به انفصال و خلع .
و اگر باشد آن در عصب و زائل شود عضو از موضعش مسمى است به فك .
و تفرق الاتصال كه به عضو متشابه الاجزا افتد آن را انحلال الفرد خوانند و گاه باشد كه به مطلق تفرق اطلاق كنند .
[ فرق وقوع تفرق در عضو جيد المزاج و عضو فاسد المزاج ]
و پوشيده نماند كه بعض اعضا احتمال تفرق ندارند مطلقا و آن دل است و قد يسبق الموة لتفرقه .
و بدانند كه چون تفرق در عضو جيد المزاج افتد زود به صلاح مىآيد و اگر در فاسد المزاج افتد دير به شود و قروح ضيقه چون دراز مىكشد آكله مىگردد در اكثر .
فائده [ در بيان تفرق الاتصال در مجارى و غير مجارى ]
گاه باشد كه تفرق الاتصال در مجرى افتد و بدان سبب وسعت در آن پديد آيد و از اينجا است كه قطعههاى جگر در بعض اسهال وى برمىآيد